ینگه دنیا

گزارشهائی از ینگه دنیا برای آشنائی هموطنان داخل (و بقیه)

پل گلدن گیت

دوشنبه هفتم جولای

Golden Gate Bridge  پل معلقی است که شهر سانفرانسیسکو را به شمال ایالت کالیفرنیا وصل می کند. این پل که تا اینجا یعنی لوس انجلس حدود 500 کیلومتر فاصله دارد در سال 1937 گشایش یافت. طولش 1300 متر و از مشهورترین پلهای دنیاست

ولی خب، یک عیب بدش آنست که در آنجا خیلی خودکشی صورت میگیرد!
در واقع میگویند پس از پل Nanjing Yangtze River Bridge که در چین قرار دارد بزرگترین رقم خودکشی ها در پل گلدن گیت بوقوع می پیوندد
آخه از سطح آب 75 متر فاصله دارد و پرش از آن بالا معمولا باعث فوت آنی و یا در نهایت خفگی میشود. تعداد خودکشی ها روز بروز بالاتر رفته و در یک ماه گذشته ده نفر بوده

از آنجا که معلوم شده جستن از دیواره کنار پل که تنها 120 سانتیمتر ارتفاع دارد به توی آب کار مشکلی نیست، حالا دارند با خرج ملیون ها دلار یک شبکه توری کنار پل می کشند تا از تعداد خودکشی ها کاسته شود

بعضی ها میگویند آنهائی که تصمیم به خودکشی دارند بالاخره کار خود را خواهند کرد و این ترفندها فایده ای ندارد! ولی تحقیقات دقیق علمی نشان داده که خیر، همیشه اینجور نیست
در واقع  اکثر آنهائی که می خواهند خودکشی کنند معمولا یک نوع راه کار در مد نظر می گیرند و اگر آن راه در دسترس نباشد یا نتیجه ندهد دیگر از خودکشی منصرف می شوند 

+ نوشته شده در  Mon 7 Jul 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

ایمان در مقابل عقیده

دوشنبه شانزدهم جون

قبلا سلیقه را با عقیده مقایسه کردیم و حالا نوبت آن شده که به بینیم عقیده و ایمان چه فرقی با هم دارند. فرهنگ فارسی عمید چنین میگوید:

ایمان:  گرویدن، عقیده داشتن، نقیض کفر

عقیده:  رای، باور، آنچه که انسان در دل و ضمیر خود نگاهدارد . . .

باز هم وجه مشترک این دو، ذهنی/فردی/شخصی بودنشان می باشد، ولی تفاوتشان بنظر من در آنست که عقیده مال خود آدم است در حالی که ایمان معمولا از جای دیگر به آدم القا میشود چه بخواهیم چه نخواهیم. لابد استثنا هم یافت میشود

توضیح بیشترش آنست که فرض کنید من نوعی در مورد موضوعی، کلی نظرات مختلف می شنوم، می بینم، می خوانم و و و . و آنوقت بالاخره بیک نتیجه ای میرسم. به دیدگاهی میرسم که می توانم بهمه دنیا اعلام کنم (البته اگر کسی گوش بدهد!) و بگویم اینست عقیده من که با اختیار و استدلال خودم بوجود آمده
از طرف دیگر ایمان با اینکه ممکنست بعضی و یا حتی همه مراحل بالا را طی کند ولی در نهایت حتی اگر استدلال خودم هم آنرا قبول نداشته باشد، می پذیرم چون از جای دیگری آمده
تا نظر شما چه باشد؟

+ نوشته شده در  Mon 16 Jun 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

عقیده در مقابل سلیقه

جمعه ششم جون

پس از آنکه چند روز پیش در باره سلیقه مطالبی نوشتم به این فکر افتادم که ظاهرا سلیقه به عقیده شبیه است ولی لابد تفاوت هائی هم دارند. حالا می خواهم مقداری آنرا حلاجی کنیم!
اول می رویم سراغ لغت نامه. فرهنگ فارسی عمید چنین میگوید
:

سلیقه:  طبیعت، نهاد، سرشت، رسم، ذوق . . .

عقیده:  رای، باور، آنچه که انساندر دل و ضمیر خود نگاهدارد . . .

وجه مشترک این دو را می توان اینجور بیان کرد که هر دو ذهنی/فردی/شخصی subjective  هستند، یعنی خیلی راحت می توانند بین افراد متفاوت باشند
ولی حالا باید دید فرقشان چیست؟ در زیر نظر خود را خواهم گفت. تا نظر شما چه باشد؟

سلیقه، هدف و تاثیرش روی خود آدم است و تاثیر مهمی روی دیگران ندارد
مثلا وقتی یکی میگوید فلان اثر هنری مبتذل است، یا فلان غذا بد مزه یا خوشمزه است، آن مربوط بخود او میشود و دیگران از آن دور می مانند. با اینکه لابد استثنا هم پیدا میشود

از طرف دیگر وقتی یک عقیده یا نقطه نظر در مورد یک موضوع بویژه در امور سیاسی/اجتماعی که شامل حال دیگران نیز میشود عنوان گردد، درست یا غلط بودنش می تواند روی خیلی های دیگر نیز تاثیر بگذارد، بخصوص اگر آن شخص صاحبِ مقامی باشد

+ نوشته شده در  Fri 6 Jun 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

پست در آمریکا

دوشنبه دوم جون

چند روز پیش بود که موضوع تجملات را در رابطه با مصاحبه خود در وبلاگ دوستی مطرح کردم
نکته دیگری که آنجا مطرح شد در باره وضع پست ذر آمریکا بود
اول جواب مرا که در آنجا مختصر بود می بینیم و بعد نکاتی به آن اضافه خواهم کرد

       در آمریکا پست خیلی رویش حساب میشود و قابل اطمینان هم هست
       پست شهری معمولا یک روز طول میکشد و برای مسافات بیشتر که احتیاج به
      پرواز دارد دو سه روز کافیست. حتی پست های سریعتر یا اورژانس هم وجود دارد

اداره پست این مملکت نهادیست تا حد خیلی زیاد مستقل از دولت. یعنی مانند یک شرکت خصوصی یا یک بیزینس عمل میکند و خرج و دخلش با خودش است و حتی در این چند سال اخیر کلی بدهکاری بالا آورده که تقصیرش را بگردن اینترنت و بویژه معمول شدن ایمیل می گذارند!
ولی اینرا نیز باید گفت که دولت فدرال بطور خیلی کلی و در سطح بالا یک گوشه نظری بر عملیات آن اداره دارد و نظارتش میکند

این اداره در سال 1775 پا بعرصه وجود نهاد و طبیعتا تا بحال کلی تغییرات و پیشرفت های زیادی کرده است. در آن اوائل از اسب و گاری، قایق های روی رودخانه، قطار و حتی دوچرخه استفاده میشد، تا اینکه در قرن بیستم اتومبیل و هواپیما نیز وارد عمل شدند
استفاده از تمبر در سال 1847 مد شد

اداره پست یک شعاری دارد که قسمتی از آن چنین است:
"نه برف و نه باران و نه گرما و نه تیرگی شب، هیچیک نمی تواند کارمندان پست را از وظیفه نامه رسانی باز دارد"

+ نوشته شده در  Mon 2 Jun 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

باز هم سلیقه

جمعه سی ام ماه می

در زیر جملاتی از نوشته های یازدهم ژانویه، 23 مارس و هفتم سپتامبر 2012 را می بینیم:

          متاع کفر و دین بی مشتری نیست             گروهی این، گروهی آن پسندند

       . . . وقتی بخودم که میشود گفت آدم مشکل پسندی هستم نگاه کردم دیدم اغلب
       اوقات بر سر مسائل هنری و سلیقه ای با خیلی از دوستان و آشنایان و حتی عیال
       محترمه اختلاف نظر زیادی داریم. . . . حالا که دارم فکرش را میکنم پی میبرم باین نکته
       که تنها وقتی پای علم و عالم مطرح است آنوقت من مجبورم حرفشان را بپذیرم،
       چه خوشم بیابد چه نیاید. آنجا دیگر سلیقه و عقیده حاکم نیست

       . . . از وقتی من زنده بوده ام آنرا شنیده و دل پری از آن دارم! مثلا بعضی ها موسیقی
       یا تاتر یا فلان هنر سنتی ایرانی (یا خارجی) را مبتذل میدانند. . . .
       بنظر من اینها همه اش مربوط به سلیقه است و تا وقتی تقاضا باشد عرضه هم
       وجود خواهد داشت

       اگر حرف آخر را اول بخواهید آنست که سلیقه من در شعر و بطور کلی در هنر
       "امل مآب" است! اولین معیار من همانا محتوی میباشد، چه در شعر، چه در نثر،
      چه در نقاشی، چه . . .

این توضیحات که الان اسمش را می گذارم "اعترافات یک آدم بیگناه" ، در این سن و سال بدون احساس خجالت و حقارت بر زبان می آورم، با اینکه فکر نمی کنم در سالهای جوانی جرات این کار را داشتم!  الان جسارت کرده آنرا می گویم حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید، و حتی اگر دانشمند مشهوری چون خدا بیامرز اینشتاین هم چیز دیگری بگوید!

ماجرا از این قرار است که اخیرا در وبلاگ دوستی نقل قولی از اینشتاین دیدم که گفته:
"یک میز، یک صندلی، ظرفی پر از میوه، یک ساز ویولون، دیگر چه می خواهم تا خوشحال باشم؟"
و جواب من این بود: "
چقدر مردم با هم فرق دارند. اگه من بودم چیزهای دیگری را نام می بردم

یکیش خورشت بادمجان بود!"

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

روز اول فروردین

جمعه بیست و یکم مارس

دو سه هفته پیش نوشتم که شب عیدی بدوستان خود ایمیل فرستاده و تقاضا کردم که اگر خیال دارند تبریک عید را به انگلیسی بفرستند بیزحمت این کار را نکنند، چون من همین حالا و بدون دریافت آن، ازشان تشکر کرده تبریک سال نو را خدمتشان عرض میکنم!

لابد می خواهید بدانید جواب دوستانی که تبریک فارسی می فرستند چه خواهد شد، بله!
خب، واضح است که باید طبق معمول تبریک متقابلی ارائه دهم، و همین کار را هم دارم میکنم
بله، به دو دوجین دوستی که بطور خصوصی یا گروهی، با استفاده از پیوست کردن کارت تبریک یا بوسیله دستخط خود (یا کامپیوترشان) تبریک گفتند منهم یک ایمیل شخصی/گروهی با چند سطر نوشته خدمتشان می فرستم

ایضا بهمه خوانندگان این سطور سال تو را تبریک گفته روز های بهتری را (در کنار قطراتی از صلح) آرزو می کنم


+ نوشته شده در  Fri 21 Mar 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

زبان فارسی ، 10

دوشنبه سوم مارس

پریروز ایمیلی به دوستان فرستادم که می خواهم اینجا هم نقل کنم
در مورد وضع زبان فارسی در غربت نوشته های چندی موجود است که در آرشیو موضوعی فرهنگ و سنت یافت می شوند

       باز هم عید نوروز دارد می آید و ایمیل های تمام انگلیسی بدستمان میرسد
       دیروز یک آگهی رسید که برگزاری یک جشن مفصل نوروزی را نوید میداد
       ولی یک کلمه فارسی در آن نبود

       قبلا هم یکی دیگر از جای دیگر آمده بود که بدون یک کلمه فارسی برگزاری
       مراسم سیزده بدر را خبر میداد
       قبلا هم یکی دیگر از جای دیگر آمده بود که بدون یک کلمه فارسی مراسم
      شب یلدا را خبر میداد

       البته من گله کردم . . . ولی جوابی نشنیدم

       حالا می خواهم از دوستانی که خیال دارند آگهی های تمام انگلیسی
       بفرستند تقاضا کنم بیزحمت این کار را نکنند
       آنوقت هم من راحت ترم هم آنها

       اصلا بهتر است یک خواهش دیگر هم بکنم
       دوستانی که خیال دارند تبریک عید به انگلیسی بفرستند بیزحمت این
       کار را نکنند
       من همین حالا و بدون دریافت آن، تشکر کرده تبریک سال نو را
       خدمتشان عرض میکنم

+ نوشته شده در  Mon 3 Mar 2014ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

مدارس فرانسه

چهار شنبه بیست و هفتم نوامبر

(فردا چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر، روز شکرگزاری و تعطیل عمومی میباشد. روزی که همه بوقلمون میخورند. چیز تازه ای برای نوشتن ندارم چون هر چه بوده در سالهای گذشته نوشته ام!)

اخیرا گزارشی در مورد دبستانهای فرانسه خواندم که شکل تلگرافی آنرا در زیر می بینیم!

تصمیم دولت مبنی بر اینکه اوفات تدریس را در مدارس تغئیر دهد مردم را به طغیان واداشته!
آخه تا حالا دانش آموزان ابتدائی روزهای چهار شنبه را تعطیل بودند (ما که نمی دانستیم، شما چطور؟!) ولی حالا میخواهند آنرا عوض کنند و هر پنج روز هفته کلاس و درس تشکیل شود
مردم میگویند این یک برنامه شومی است که دولت دارد به بچه های آنها تحمیل میکند!

موافقین این برنامه میگویند تا بحال که چهارشنبه ها مدارس تعطیل بودند برای اینکه جبران مافات شود اجبارا چهار روز دیگر هفته طولانی تر بودند، ولی حالا میتوان ساعتها را کوتاهتر کرد که کلی مثبت است و خواص زیادی دارد!
ولی خب باصطلاح  "ترک عادت موجب مرض است"!

+ نوشته شده در  Wed 27 Nov 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

جشن خرمن لهستانی

چهارشنبه بیست و پنجم سپتامبر

یکوقت خیال نکنید ما رفته ایم آنجا!
خیر، آنرا همینجا بیخ گوش خودمان تجربه کردیم
جشنواره کوچکی بود که توسط تعدادی لهستانی تبار مقیم این منطقه روزهای شنبه و یکشنبه گذشته در یک محوطه پارک مانند بوجود آورده بودند. سعی میکنم در زیر عکسی از آن بچسبانم!

همانطور که بارها نوشته ام این منطقه جنوب کالیفرنیا (و ایالات دیگر) خیلی از مهاجرین قدیمی و نیز بسیاری تازه وارد را در بر دارد و حتی در خیلی از موارد یک محله ای تقریبا پر میشود از مهاجرین یک مملکت خارجی!

سوای غرفه های اغذیه و اشربه و تعدادی کسب و کار، برنامه های سرگرمی مانند موسیقی و رقص و دکلمه و غیره نیز بر قرار بود، که البته همه اینها رنگ و بوی سنتی خود لهستان را داشتند
ما فقط دو سه ساعتی آنجا بودیم و جایتان خالی یک نهاری هم خوردیم

کشور لهستان Poland در مرکز اروپا واقعست با جمعیتی حدود 40 ملیون
و حالا جملاتی چند از مطالب مفصل ویکی پدیای فارسی را در زیر می بینیم

       در ژوئن ۱۹۴۱، ارتش هیلتر با نادیده گرفتن پیمان خود با شوروی به این کشور حمله برد،
       در جریان این حمله کلیهٔ خاک لهستان به اشغال نازی
ها درآمد. در دوران اشغال لهستان،
       نازی
ها تلاش داشتند با ریشهکنی فرهنگ لهستانی، فرهنگ نازیستی را جایگزین آن کنند

       در سال ۱۹۵۵ لهستان به عضویت پیمان ورشو درآمد و همچنین سیاست خارجی
       لهستان کاملاً مطابق و الگو برداری شده از شوروی بود
       پس از اضمحلال شوروی سوسیالیست دوران حکومت کمونیست
ها بر لهستان نیز
       به پایان رسید. لهستان به همراه چک و مجارستان در سال ۱۹۹۹ به عضویت ناتو درآمد
       در ۱ مارس ۲۰۰۴ میلادی لهستان به اتحادیهٔ اروپا پیوست
       پایتخت لهستان شهر ورشو (
Warsaw)، با جمعیت ۱٫۷۰۷٫۹۸۱


+ نوشته شده در  Wed 25 Sep 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

زبان فارسی در رابطه با گالری عکس

جمعه شانزدهم آگست

در باره به تحلیل رفتن زبان فارسی در غربت مطلب زیاد نوشته ام (رجوع شود به آرشیو موضوعی فرهنگ و سنت) و گفته ام متاسفانه این یک امر طبیعی است و کاریش نمیشود کرد!
ولی این معنایش آن نیست که میشود به آن بی اعتنا بود و ازش گذشت

چند شب پیش دوستی یک اطلاعیه (در شکل یک کارت پستال) به جلسه ای آورده بود که از برگزاری یک نمایشگاه عکس از ایران خبر میداد که روز یکشنبه پس فردا در شهرکی بنام ونیس که بغل گوش ماست گشایش می یابد. ولی . . .
یک کلمه فارسی در آن نبود!

روز بعد با آن دوست کلی ایمیل رد و بدل کردیم تا به این نتیجه رسیدیم:
اطلاعات مربوط باین رویداد را در جملاتی که در زیر می بینید خلاصه کردیم
اطلاعات در باره زمان و مکان را باضافه آدرس وبسایت گالری به انگلیسی دادیم
دو لینک زیر را هم برای هموطنانی که می خواهند بیشتر بدانند اضافه کردیم
و بعد ایمیلی را که این جوری تهیه شده بود برای تعداد زیادی فرستادیم

       نمایشگاه «ایران: روح یک سرزمین باستانی» برای نخستین بار ۶۳ عکس دیده نشده
       از اماکن تاریخی و مناظر طبیعی ایران پیش از انقلاب را در گالری ترایپاد شهر ونیس در
       لس آنجلس به معرض تماشای عموم گذاشته است

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/06/130626_l47_vid_peter_carapetian.shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/06/130621_l41_l93_karaptian_iran_photography.shtm

+ نوشته شده در  Fri 16 Aug 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

این خط یا آن خط؟

جمعه بیست و ششم جولای

چهارشنبه هفته پیش که در باره حفاری های روستای چقاگلان نوشته ای داشتم متوجه شدم که نام این روستا به لاتین اقلا بدو صورت  Chogha Golan و  Choqa Golan  نوشته شده بود، که باز داغ دلم را تازه کرد!

علت دلگیری این حقیر نبودن یک استاندارد مشخص برای نوشتن کلمات فارسی با خط لاتین و یا بقولی فینگلیش نویسی می باشد. با این ترتیب ما ایرانی ها بسته به اینکه با چه زبان خارجی آشنائی داریم (انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیولی و غیره) به فینگلیش نویسی می پردازیم که تا حدودی با هم فرق دارند. برای همین هم هست که من تا بتوانم از این کار دوری میجویم

حالا که باینجا رسیدیم یادم آمد سالها پیش یک جلسه گفت و گوئی بین آن شاگرد و استاد کذائی جور کرده بودم که خلاصه اش را در زیر می بینیم   

     س:  لابد میدانید مدتی است چند نفر پیشنهاد کرده اند که تعدادی از حروف اضافی خط فارسی حذف و به اصطلاح ساده نویسی شود. عده ای هم پیشنهاد تغئیر خط فارسی را به لاتین میدهند. آمده ایم اینجا حلاجی اش کنیم

     ج:  اگربخواهید حرف آخر را اول بشنوید باید گفت که اینگونه امور کار یک نفر و دو نفر وحتی هزار نفر آنهم در خارج از مملکت نیست، بلکه کار افراد متخصص و صاحب نظر در زمینه های مختلف است در چهارچوب یک فرهنگستان . . .

     س:  قبول دارید که خط فارسی مشکل است و یاد گرفتنش زحمت دارد و وقت فراوان میبرد؟

     ج:  بله، ولی خطهای بدتر از فارسی هم داریم مثل چینی و ژاپنی و غیره

     س:  پس لابد شما ادعای آنهائی را که تمام بدبختی های مارا ناشی از دشواری خط فارسی میدانند قبول ندارید؟

     ج:  ای بابا. خیلی مضحک است که بدبختیهای یک ملت را که بیشک علل گوناگونی دارد زیر سر خط دانست. برای اینکه قانع شوید کافیست به ملت هائی که خطشان مشکل است ولی پیشرفته اند (مثل ژاپن) و یا بر عکس به آنهائیکه خط لاتین دارند و عقب مانده اند (مثل آمریکای لاتین) نظری بیندازید

     س:  خب استاد، اینرا ما مجبوریم قبول کنیم. در عوض شما هم قبول کنید که اگر خطمان ساده تر شود کلی از وقت و انرژی و سرمایه در یاد گرفتن و خواندن و نوشتن صرفه جوئی میشود

     ج:  از یک جهت بله. ولی از جهت دیگر دستکاری در خط ممکنست آنقدر وقت و انرژی و سرمایه تلف نماید که بر آن یکی بچربد. اینرا دیگر فرهنگستان باید تعئین کند

     س: میدانید کشور ترکیه که خطش را به لاتین تغئیر داده نتیجه اش چه بوده؟

     ج:  اولا که رویهمرفته در ترکیه شق القمری صورت نگرفته. در ثانی اگر هم پیشرفت هائی حاصل شده به هیچوجه نمیتوان آنرا در بست زیر سرتغئیر خط دانست

+ نوشته شده در  Fri 26 Jul 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

ترقه ای در رفت

دوشنبه پانزدهم آوریل

و همه فرار کردند!

بله اینهم مربوط به یزد خودمان میشود
اتفاقا تاریخش خیلی مشخص است. روز 28 امرداد سال 1332 و یا یکی دو روز قبل از آن و مملکت در هیجان بود، و شعارهای زنده باد و مرده باد از هر طرف شنیده میشد . . .
ولی همینجا لازم میشود یک مقدمه ای بیاورم!

عرض شود که ما در یزد یک فلکه یا میدانی داشتیم بنام امیرچخماق. حالا هم حتما دارند منتهی لابد قیافه اش مقداری عوض شده. از خصوصیات بارز این میدان آن بود که تعدادی از مغازه های حلوا فروشی در گوشه و کنار آن بودند و بخضوص بزرگترین و معروف ترین آنها بنام حاجی خلیفه نمیدانم چی چی در یک نبش این میدان قرار داشت و دو طبقه هم بود
راستی از خوردن حلویات شیرین یزدی مانند باقلوا، سوهان، لوز، قطاب، سوهان آردی، پشمک، حاجی بادام، و غیره غفلت نکنید!

بله، باز هم عرض شود که شنیدیم در آنروز جمعیتی در آن میدان جمع شده بودند که شعار بدهند و به سخنرانی نمیدانم کی که در آن بالکن حضور بهم رسانده بود گوش کنند
ولی یک دفعه دبه ای، خمره ای، یک چیزی از آن بالا به پائین می افتد
و همه در میروند!

من در اینجا حاضرم سوگند یاد کنم و در دفاع از همشهریان خود بگویم که این می توانست در هر کجای دنیا اتفاق بیفتد!

+ نوشته شده در  Mon 15 Apr 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

اول اینطرف را نگاه کن

جمعه پنجم آوریل

بله، این را ما شصت هفتاد سال پیش در یزد در مدرسه مان میخواندیم
اول اینطرف را نگاه کن، بعد آنطرف را، و بعد میرسی آنطرف خیابان!
البته در آن مواقع شاید یکی دو تا خیابان بیشتر در یزد موجود نبود
آنهم پر از آدم بود و نه اتومبیل
اصلا نمیدانم رویهم رفته چند تا اتومبیل توی یزد بود؟!

تازه ما که در کوچه محله ها زندگی میکردیم روزها سپری میشد و خیابان و ماشین نمی دیدیم
ولی لازم بود اینهارا در مدرسه بخوانیم و هی فسفر بسوزانیم که مفهوم و معنایش چیست؟
لابد میگوئید خب، می بایستی از دیگران می پرسیدید

ای بابا، مگه آنوقتها بچه ها می توانستند آنقدر فضول باشند، جانم؟
تازه معلممان هم که فقط چند سال بزرگتر بود لابد نمی دانست!

فکر میکنم این کتابها را در تهران چاپ میکردند و بجاهای دیگر از جمله یزد می فرستادند
و این باعث میشد یک شکاف فرهنگی بوجود آید!

+ نوشته شده در  Fri 5 Apr 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

قاشق چایخوری

جمعه بیست و نهم مارس

پریروز بین خواب و بیداری بیاد حکایتی افتادم که فکر میکنم به نوشتنش میارزد
اصلا اگر دقت کنیم می بینیم که پایه و اساس این داستان وافعی بر اختلافات فرهنگی، سنتی، و آداب و رسوم بنا شده و خیلی ها نظیر آنرا میتوان یافت
من خود یکی دیگر در چنته دارم که میماند برای بعد!

عرض شود که طبق معول سنواتی و سنتی ما هم در یزد با استکان چای می خوردیم. و اقلا برای نوروز از آن استکان هائی داشتیم که جا استکانی نقره داشت و یک قاشق کوچولو هم همراهش می آمد. این قاشق آنقدر کوچک بود که حجمش شاید باندازه یک نخود هم نمیشد
ولی بهر حال وظیفه اش را که بهم زدن چای بود بخوبی انجام میداد

ضمنا در آن زمانهای کودکی که ما خدای نکرده مریض میشدیم مجبور بودیم دوا و شربت بخوریم که خیلی هم تلخ و بد مزه بودند. آنروزها بیشتر داروها بصورت مایع مصرف میشدند و قرص و کپسول آنقدرها مد نشده بودند

بهر حال دستور العمل استفاده از این شربت ها معمولا اینطور بود که مثلا روزی سه دفعه هر دفعه یک قاشق چایخوری مصرف شود
ای بابا، حالا بیا و درستش کن!
آخه آن قاشق چایخوری که دو قطره شربت هم تویش گیر نمیکرد بکجای ما میرسید؟! . . .

+ نوشته شده در  Fri 29 Mar 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

بخوان! بخوان! 2

جمعه پانزدهم فوریه

پس از آنکه روز دوشنبه آن بخوان! بخوان! را نوشتم یک ایمیلی هم به انگلیسی تهیه کرده برای دوستان فرستادم، و آنوقت بود که یک نیمه جوابی بدست آمد

نتیجه آنست که اگر من نوعی بخواهم مانند یک وزیر آموزش و پرورش و یا حتی یک معلم، دانش آموزان را به خواندن تشویق کنم می توانم بگویم، ایهالناس هی بخوانید و بخوانید، و بخصوص آن چیزهائی را بخوانید که بر خلاف نظر و عقیده خودتان است

این البته گفتنش آسان است!

بهر  حال، با اینکه این راه حل محدوده کوچکی را می پوشاند ولی باصطلاح، کاچی به از هیچی!
در ضمن یاد گرفتم که در واقع این روشی است که در مدارس و بویژه در دبیرستانهای اینجا (و لابد جاهای دیگر) عملی میشود. مدرسه و معلم فهرستی از کتابها و نوشته های گوناگون و متنوع انتخاب نموده به شاگردان میدهند، با مقداری حق انتخاب. و بقیه قضایا!

+ نوشته شده در  Fri 15 Feb 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

بخوان! بخوان!

دوشنبه یازدهم فوریه

در وبلاگی نوشته ای دیدم که لب کلامش آن بود که در عنوان بالا آمده
البته من هیچ مخالفتی با "خواندن" ندارم و در واقع مدافع آنهم هستم، ولی . . .
عیبش آنست که نه در آنجا و نه معمولا در جاهای دیگر کسی نمیگوید، چه بخوان!

بعبارت دیگر فقط کمیت مطرح میشود
ولی مگر کیفیت مهم نیست؟
آنرا بچه ترتیب میتوان وارد معادله کرد؟
و آنجاست که سرِ گاو توی خمره گیر میکند!
راستش من فکر نمیکنم اصلا کسی بتواند نسخه ای کلی برای تعئین کیفیت پیشنهاد کند

عقیده ها و سلیقه ها از زمین تا آسمان متفاوت و حتی متضادند. مگر میشود نسخه ای نوشت؟
یک مثال ساده: یک عده ای مذهبی هستند و نوشته های مربوطه خود را می خوانند
یک عده ای اعتقادات آنچنانی ندارند و نوشته های مربوطه خود را می خوانند
و این دو گروه از نوشته ها معمولا مانند جن و بسم الله هستند!

+ نوشته شده در  Mon 11 Feb 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

دوچرخه سواری

چهارشنبه نهم ژانویه

گزارشی در باره استفاده از دوچرخه اشتراکی خواندم و مرا بیاد   د و ســت  خودمان انداخت که وبلاگش پر است از مطالب راجع به دوچرخه، و بویژه آرزو و خواهشش از مردم که بجای اتومبیل دوچرخه سوار شوند!

قبل از هر چیز می خواهم نظر خود را رک و راست بگویم و آن اینست که نمی توان انتظار معجزه و رقابت دوچرخه با اتومبیل را داشت. آخه مگه نه اینکه قبل از اختراع اتومبیل آدمیزاد از دوچرخه استفاده میکرده (عکس زیر مال اواخر قرن نوزدهم میلادی میباشد)
پس چه شد که اتومبیل جایش را گرفت؟
جوابش ساده است. اتومبیل مزایای زیادی دارد که مردم حاضر نیستند از آن دست بکشند. همین!

ولی خب، میشود سعی کرد میزان استفاده از دوچرخه را بالا برد. و برای این کار دارند اینجا و آنجا راه های چندی را امتحان میکنند. آنرا که من اخیرا خواندم در باره احداث ایستگاه های متعددی در شهرهای بزرگ است تا مردم بتوانند با پرداخت چند دلار از یک ایستگاه دوچرخه ای کرایه کرده، بمقصد برده، تحویل ایستگاه دیگری بدهند

ویکی پدیا میگوید بین ممالک دنیا استفاده از دوچرخه اشتراکی، که شکلهای مختلفی هم دارد، به ترتیب در ممالک زیر وجود دارد
بالاترین رقم را چین دارد و بعد از آن فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، و آلمان

+ نوشته شده در  Wed 9 Jan 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سبک کردن ، 5

جمعه چهارم ژانویه

این مورد از مزایا و محاسن "آشغال اندوزی" که قولش را داده بودم باز هم از تلنبار کردن نامه ناشی میشود، منتهی نامه های انگلیسی که طی حدود 12 سال قبل از انقلاب بین من و عیال محترمه و اهل فامیلش بین ایران و آمریکا رد و بدل شده بود، و ده سال پیش بصورت کتابی در آمد

بخشهائی از کتاب را به فارسی برگرداندم و از 16 ماه می 2009 به بعد هفته ای یکی دوبار تحت عنوان "خاطرات: . . . "  نوشتم، و آخرینشان روز بیست و نهم سپتامبر 2009 بود

خب، حالا میرسیم بیک واقعیت روز در باره نامه نویسی، و آن اینست که این روزها دیگر کمتر کسی نامه مینویسد. و برای همین هم هست که اداره پست آمریکا دارد ورشکست میشود!
بله، استفاده از ایمیل جای نامه نگاری را گرفته و من خود مدتهاست دست به کاغد نبرده ام!

لابد حالا بعضی ها می خواهند آه و ناله راه بیاندازند و بگویند، ایهاالناس وای بر ما که تکنولژی ایمیل، نامه نگاری را هم از دستمان گرفت، بله؟
خیر! برعکس اینجاست که باید توجه کنیم نیمی از لیوان خیلی پر است
با اختراع ایمیل حجم مکالمه بین افراد (حتی آنهائی را که اصلا نمی شناسیم) تصاعدی بالا رفته البته چرندیات هم زیاد داخلشان هست!
مهمتر آنکه حتی به اندازه یک میلیمتر هم فضای خانه را اشغال نمی کنند
نوشته ها توی فضای سایبر و کامپیوتر ذخیره شده و تا روز قیامت هم قابل دسترس خواهند بود
دیگه از این چه بهتر؟!

+ نوشته شده در  Fri 4 Jan 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سبک کردن ، 4

جمعه بیست و هشتم دسامبر

قرار شده بود امروز نیمه پر لیوان را به بینیم، یعنی فوائد چیز اندوختن. حافظ میگوید

         عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو         نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند

سوای فوائدی که بطور کلی چیز اندوختن دارد و کسی نمی تواند منکرش باشد (آخه آدم باید زندگی کند، مگه نه؟!) من میخواهم تجربیات خود را در مورد چیزهائی که ظاهرا بدرد نگاه داشتن نمی خورند اینجا بیاورم، که باز هم بر میگردد به نوشته جاتم

همانطور که قبلا گفتم من کپیه نامه های خود بدیگران و جواب آنها را سالهای سال نگاه میداشتم
تا اینکه چند سال پیش بفکر افتادم باید آنها را راست و ریس کرد
شروع کردم به خواندن آنها
خود این کلی لذت بخش بود. و گاهی شگفت انگیز. چون بعضی از مطالب کاملا از خاطر رفته بود و خیلی تازه بنظر میرسید
حتی بعضی از آنها را بعنوان خاطرات خود که فکر میکردم برای دوستان جالب باشد جمع آوری نموده کپیه ای برایشان فرستادم
ولی خب، در نهایت بایست سبکبار می کردیم، و کردیم

مورد جالب دیگری هم وجود دارد که میماند برای بعد

+ نوشته شده در  Fri 28 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سبک کردن ، 3

جمعه بیست و یکم دسامبر

دفعه قبل خرت و پرت های کلی و عمومی را دیدیم و حالا میرسیم به خصوصی هاشان، که بنظر من راست و ریس کردنشان خیلی مشکلتر است چون بیشتر جنبه احساسی و عاطفی بخود میگیرد. با اجازه از خودم میگویم

یک عادت خوب یا بد من این بوده که همیشه یک کپیه از نامه هایم را بدیگران نگاه داشته ام
و البته نامه های رسیده را
و نیز بریده های روزنامه را
و نیز خود روزنامه و مجله و کتاب و غیره را
خب، حالا شما بگوئید نتیجه اش چه بوده؟!

نتیجه اش این بوده که تا چند سال پیش کلی پرونده و صندوق و قفسه پر از این چیزها داشتم
بالاخره تصمیم گرفتم آنها را راست و ریس و خود را تا حد امکان سبکبار کنم
کار آسانی نبود ولی تا حد زیادی موفق بوده ام. و اینست نتیجه تجربیاتم:

نباید همه چیزها را در یک لحظه با هم نگاه کرد، چون آدم را مایوس میکند!
اول به نوشته هائی می پردازیم که خودمان کمتر در وجود آنها دست داشته ایم مانند مطبوعات
بعد میرویم سراغ چیزهای خصوصی تر
اگر یک چیزی را مطمئن نیستیم چکارش کنیم میگذاریم کنار تا نوبت بعدی

تازه، مهمتر از همه پیشگیری از جمع شدن آشغال است. آدم باید واقع بین باشد و کلاهش را خوب قاضی کند و از خود بپرسد که آیا همچو چیزی که میخواهم ذخیره کنم واقعا بدرد میخورد یا اینکه فراموش خواهد شد؟

این نیمه خالی لیوان بود، یعنی اثرات منفی خرت و پرت اندوختن
نیمه پری هم وجود دارد که بماند برای دفعه بعد

+ نوشته شده در  Fri 21 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

روز رستاخیز همین پس فرداست!

چهارشنبه نوزدهم دسامبر

حالا بیا و درستش کن!
هنوز مرکب نوشته روز جمعه که در آن گفته بودم شاید روز قیامت را یادشان رفته، خشک نشده بود که حالا می شنویم بله، یک عده ای هنوز هم اصرار دارند دنیا دارد بپایان میرسد
و این بار این ندا دارد از مملکت چین می آید!

در خبرها بود که بعضی فرقه های مسیحی در چین روز 21 دسامبر را روز قیامت قلمداد میکنند
روزی که آدمهای بد (لابد غیر خودی ها) از دنیا میروند . . . و بعد چه میشود نمیدانم!
اینها ظاهرا ربطی به آن پیش بینی که قبلا نام بردم و از تقویم قوم مایا ناشی میشد ندارد
شاید هم داشته باشد!

بهر حال دولت چین مجبور شده تعدادی از اینها را که دارند ترس و وحشت توی دل مردم ایجاد میکنند بازداشت کند. نیز مقامات و دانشمندان دارند هی بمردم توضیح میدهند و حالی میکنند که روز جمعه هم مانند روزهای دیگر است و و و

خیلی ها که حرف این گمگشته گان را باور کرده اند به خرید و احتکار مواد غذائی و چیزهای دیگر پرداخته اند. عکس زیر قایق بزرگی را نشان میدهد که یکی برای خودش و فامیلش حاضر و آماده کرده تا از سیلاب عظیمی که خواهد آمد در امان بماند!

+ نوشته شده در  Wed 19 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سبک کردن ، 2

چهارشنبه پنجم دسامبر

دفعه قبل نوشتم که هدف، سبکبار کردن خود میباشد و من از وقتی که سی و اندی سال پیش ترک وطن کردیم همیشه این موضوع را مد نظر داشتخه ام، چون آن موقع می بایستی کلی خرت و پرت را در ظرف مدت کوتاهی دست بسر می کردیم، که هیچ کار آسانی نبود!

برای بهتر حلاجی کردن موضوع فکر میکنم بتوان خرت و پرتها را به دو گروه تقسیم کرد
اولیش آنهائی هستند که خود آدم در بوجود آوردنشان مستقیما دست داشته و میتوان چیزهای خصوصی دانست، مانند نوشته جات، کارهای دستی، عکس و غیره. اینها بماند برای بعد!

نوع دوم را عمومی حساب میکنیم و آنهائی هستند که می توان برایشان براحتی جایگزین پیدا کرد مانند وسائل خانه، از مبلمان کوچک و بزرگ گرفته تا ظرف و ظروف و غیره، و حتی کفش و لباس
اینها هستند که اگر آدم مواظب نباشد زود خانه را پر میکنند!

برای اینگونه خرت و پرتهای عمومی ما در خانه مان یک قانونی داریم که میگوید:
اگر میحواهی یک چیز تازه وارد خانه کنی باید در مقابلش یک چیز کهنه خارج نمائی!
و برای این کار در این ینگه دنیا چند راه وجود دارد

اگر کهنه ها هنوز قابل استفاده اند میتوان به جمعیت های خیریه داد که آنها را بعنوان اشیای دست دوم خیلی مناسب به فروش میرسانند
از طرف دیگر بعضی ها که دلشان میخواهد چند دلاری هم کسب درآمد کنند خودشان روزهای آخر هفته در منزل خود حراجی بپا میکنند، که به آن
garage sale   و یا  yard sale   میگویند
اصطلاحی هم در این مورد وجود دارد که میگوید

One man's trash is another man's treasure
آشغال یکنفر، برای دیگری گنج است

و البته اگر چیزی واقعا آشغال باشد میرود توی سطل خاکروبه!

+ نوشته شده در  Wed 5 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سبک کردن

چهارشنبه  بیست و هشتم نوامبر

خیر! وزن را نمیگویم! خود را نمیگویم!
دور و بر خودمان را میگویم

روز هیجدهم فوریه سال 2010 نوشته ای با عنوان "آشغال" داشتم که در آن گفته بودم
"منظورم چیز هائیست که آدم توی خانه اش روی هم تلنبار میکند و بعد نمیداند با آنها چکار کند!"

این نوشته را هم که دنباله دار خواهد بود میتوان دنباله آن دانست. عنوانش را قشنگتر کرده ام!
ضمنا مقدمه ای لازم میشود و آن اینست که طبیعتا جوانان کار به این کارها ندارند و میتوان گفت این حرفها فقط بدرد جوان های خیلی قدیمی میخورد
ولی خب، از طرف دیگر جوان های واقعی هم بالاخره پدر مادر دارند، پدر بزرگ و مادر بزرگ دارند و و و پس ضرری ندارد که در این باره گفتگو کنیم. درست؟

باز هم میخواهم از نوشته قبلیم نقل کنم

"یک دوست هموطن سالمند اینجا داریم که بنظر من در جمع آوری آشغال خیلی افراط میکند!
از کتاب و روزنامه و مجله و عکس و ویدئو و و و  تا آنجا که دلتان بخواهد جمع کرده و میکند.
وقتی می پرسم وقتی که پس از صد و بیست سال خودش دیگر نیست و بازماندگانش هم فارسی نمیدانند چه بر سر این چیزها خواهد آمد، جوابی ندارد
از طرف دیگر من از وقتی که سی سال پیش از ایران بیرون آمدیم و خیلی از خرت و پرت هائی را که آنجا جمع کرده بودیم پیش افراد فامیل ماند و بعدا بتدریج از بین رفت به این نتیجه رسیده ام که آدمیزاد باید تا میتواند سبکبال و سبکبار زندگی کند، و اینرا هی به دوستمان تذکر میدادم!"

این دوست چند ماه پیش خدا بیامرز شد

+ نوشته شده در  Wed 28 Nov 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

ضرب المثل های متضاد! 2

دوشنبه بیست و ششم نوامبر

روز یازدهم جون در این باره مثال هائی آوردم، و حالا یکی دیگر!
اخیرا در مجلسی که هم ایرانی حضور داشت و هم آمریکائی، یکی در ضمن حرفهایش از مثل زیر استفاده کرد

You scratch my back and I'll scratch yours
تو پشت منو بخار و من پشت ترا میخارم

دوستی که ذوق زده شده بود گفت ما هم در فارسی نظیرش را داریم که میگوید

کس نخارد پشت من                  جز ناخن انگشت من

پس از چند لحظه سکوت، دوست دیگری دست بعصا اظهار نظر کرد که گویا این با آن فرق دارد . . .

بله، این دو با هم فرق دارند. در واقع متضادند
پس کدام درست است؟
هیچکدام؟
هر دو؟
در واقع باید گفت، گاهی این و گاهی آن

+ نوشته شده در  Mon 26 Nov 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی  | 

گر صبر کنی . . .

چهارشنبه چهاردهم نوامبر

چند روز پیش نوشته ای طنز در باره انتخابات در روزنامه لوس انجلس تایمز خواندم که فکر کردم بد نیست برای دوستان ایمیل کنم
معمولا در اینگونه موارد میروم سراغ وب سایت روزنامه، آنرا کپی میکنم و چکیده اش را بصورت ایمیل در می آورم. ولی این دفعه هر چه گشتم آنرا توی سایت نیافتم
مجبور شدم با دست چند جمله اولش را تایپ کنم و بقیه اش را اسکن و به ایمیل پیوست نمایم

این گذشت. ولی ساعاتی بعد دوستی گزارش داد که او مقاله را براحت توی سایت پیدا کرده . . .
ما را بگو! نکند او معجزه بلد بوده؟
حس فضولیم گل کرد و باز خودم امتحانش کردم
بله، آنجا بود. بنظر میرسد که روزنامه چند ساعتی وقت لازم داشته تا این کار را بکند و من باندازه کافی صبر نکرده بودم! این بود که هم برای توضیح و هم برای آگاه کردن دوستان به همچو مواردی یک ایمیل دیگر فرستادم و در آن از چند ضرب المثل فارسی و ترجمه آن استفاده نمودم، که قسمتی از آنرا اینجا می آورم:

در کتاب "ضرب المثلهای منظوم فارسی" گردآوری محمدعلی حقیقت سمنانی دو بیت نظیر هم می بینیم که سراینده هر دو نامعلوم دانسته شده

                   گر صبر کنی، ز غوره حلوا سـازیم        از مــیــوه تلخ مـــر مربــا سـازیم

                  شـاید ز درخت تـاک صهبـا سـازیم        گر صبـر بـود زغوره حـلوا سـازیم

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

زبان فارسی (گلها) 8

دوشنبه پانزدهم اکتبر

آخرین دفعه روز شانزدهم آوریل در این باره مطلب نوشتم. در خیلی از آنها این درد دل مطرح بود که زبان فارسی در غربت در حال تحلیل رفتن است و مثالهائی هم آوردم و گفتم متاسفانه این یک امر طبیعی است و کاریش نمیشود کرد!
ولی حالا میخواهم یک ذره خوشبین تر باشم و بگویم ما باید سعی خودمان را بکنیم، شاید عمرش طولانی تر شود!

عرض شود که باز ایمیل هائی بدستمان میرسد که آدم شاخ در می آورد
مثلا اخیرا یک ایمیل بلند بالا دیدیم که خبر از احداث سایتی برای برنامه گلها کرده بود. چه عالی!
راستی جوانهائی که نمیدانند برنامه گلهای رادیوی آنروزها چه بوده، بهتر است از جوانهای قدیمی بپرسند!
ایمیل قشنگی بود و حتی عکس چند نفر از آن هنرمندان قدیمی هم آنجا نقش شده بود
ولی بنظر من یک عیب بزرگ داشت. یک کلمه فارسی هم در آن دیده نمیشد
(به بخشید، دروغ چرا؟ کلمه درشت گلها با خط نستعلیق در یک تصویر دیده میشد)
لحظه ای بفکرم رسید شاید دارند برنامه گلها را به انگلیسی بر میگردانند . . .
سوال کردم، جوابی نرسید

چند روز بعد رفتم سراغ خود سایت. آنجا هم فارسی ندیدم. پرسیدم. جوابی نرسید
فعلا ازش میگذریم. ولی برای آنهائی که علاقه دارند بروند آنجا به برنامه گلها گوش کنند آدرس سایت را میدهم. اقلا هنوز خود برنامه بزبان فارسی مانده!     
http://golha.co.uk/

+ نوشته شده در  Mon 15 Oct 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

سلیقه در شعر و هنر

جمعه هفتم سپتامبر

اگر حرف آخر را اول بخواهید آنست که سلیقه من در شعر و بطور کلی در هنر "امل مآب" است!
اولین معیار من همانا محتوی میباشد، چه در شعر، چه در نثر، چه در نقاشی، چه . . .
بعد میرسیم به آهنگین یا موزون بودن شعر. مثلا همان شعر شهریار را که در جلسات قبل دیدیم هر دوی اینها را دارا میباشد. البته نمیدانم بشود گفت آن ابیات وزن و قافیه دارند یا خیر (اگر بگوئید خیلی ممنون میشوم)  ولی مسلما خیلی موزون هستند و مرا خوش می آید، حتی در خواب!

حالا که شما غریبه نیستید یک چیزی را یواشکی بهتان میگویم بین خودمان بماند!
از اینکه بعضی ها از شعر نو و نقاشی نو و و و خوششان می آید یواشکی تعجب می کنم!
ولی خب، دندان روی جگر میگذارم و میگویم اینها همه اش سلیقه است.
نمی توان گفت یکی خوبست و آن دیگری بد. به قول معروف، گروهی این گروهی آن پسندند.

روز یازدهم ژانویه هم در مورد سلیقه مطلبی نوشته ام که این جوری ختم میشد:
حالا که دارم فکرش را میکنم پی میبرم باین نکته که تنها وقتی پای علم و عالم مطرح است آنوقت من مجبورم حرفشان را بپذیرم، چه خوشم بیابد چه نیاید. آنجا دیگر سلیقه و عقیده حاکم نیست.

و نوشته روز بیست و سوم ماه مارس با جمله زیر ختم میشد:
بنظر من اینها همه اش مربوط به سلیقه است و تا وقتی تقاضا وجود داشته باشد عرضه هم وجود خواهد داشت

+ نوشته شده در  Fri 7 Sep 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

شهریار

چهارشنبه پنجم سپتامبر

در یکی از سایت هائی که در باره شهریار دیدم بنام   وبـلاگ صــدرا  تاریخچه کوتاهی از مناسبت سرودن شعری را که چهارشنبه پیش دیدیم آمده، که من با اجازه بخشی از آنرا در زیر نقل میکنم.

محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسهٔ دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. گفته میشود شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی، خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا میشود.
گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی محمد حسین تصمیم می
گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دورهٔ هفت سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده بود، ترک تحصیل کرد.

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی میشود به صورت جدی به شعر روی میآورد و منظومههای بسیاری را میسراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان میشود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر میرسد و همراه شوهرش به عیادت محمدحسین در بیمارستان میرود. شهریار پس از این دیدار، شعری را در بستر میسراید.
همان شعر "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" را که هفته پیش دیدیم.

+ نوشته شده در  Wed 5 Sep 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

از خواب تا گوگل تا شهریار!

چهارشنبه بیست و نهم آگست

این خواب نما شدن ما هم ولکن نیست!
البته من مطمئن نیستم چه جوری اتفاق می افتد. شاید بین خواب و بیداری باشد.
بهر حال چند شب پیش زمزمه "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" به کله ام وارد شد و بیدارم کرد. رفتم سراغ کتابی که دارم ولی تویش نبود. یک دفعه بیاد گوگل افتادم.

باور کنید با تایپ کردن آن چند کلمه در ظرف یک ثانیه کلی وب سایت ظاهر شدند که این شعر عاشقانه شهریار را در خود داشتند

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا                       بيوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي                  سنگدل اين زودتر مي
خواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست                 من که يک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم                            ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با اين عمرهاي کوته بياعتبار                       اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود              اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا
اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت      اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميکند             در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين                       خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نميکردي سفر                   اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا

جالب آنست که از چند سایتی را که نگاه کردم یکیش این جوری ختم میشد

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا؟
بی مونس و تنها چرا؟
تنها چرا؟ حالا چرا؟

مضافا بر اینکه در چند سایت ویدئو و موسیقی و آواز هم وجود داشت.
دیگه به قول معروف اگه مرگ می خواهی برو گیلان (یا کاشان)!

ضمنا اگر در این فکرید که دنبال علتی برای این خواب بگردید خیال های آنجوری نکنید!
دیگه از ما گذشته!

+ نوشته شده در  Wed 29 Aug 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

مشکلات کامپیوتر در امر ترجمه ، 5

جمعه دهم آگست

تا بحال از انگلیسی می رفتیم به فارسی. حالا می خواهم با استفاده از کلمه شیر با سه معنای مختلف عکس آنرا عمل کنیم و به بینیم کامپیوتر گوگل چند مرده حلاج است؟

این شیر گاو است یا گوسفند؟
This is cow's milk or sheep?

عالیست! هم کلمه شیر درست ترجمه شده و هم اینکه جمله فعل دارد. ولی خب، دو کلمه اول پس و پیش شده اند.

میگویند برای نوزادان شیر مادر بهتر از هر چیز دیگری است
For infants, breast milk is better than anything else to say

باز هم بطور کلی خوبست، بجز آن دو کلمه آخر!

شیر را سلطان جنگل هم می نامند
Woods also called the Lion King

خیلی ناجور است! البته اولین کلمه یعنی woods  را میتوان بجای جنگل پذیرفت. کلمه شیر را هم درست ترجمه کرده ولی کلا جمله معنای درستی ندارد.

میگویند شیر قوی ترین حیوان است
They say milk is the most powerful animal

چطور شد؟! با وجود اینکه کلمه حیوان در جمله است و درست هم ترجمه شده ولی شیر را اشتباها خوراکی تصور نموده. قابل قبول نیست!

مثال های بعدی هم به همان دلیل رد میشوند. برای مثال آخر گوگل نمره صفر می گیرد، چون نه تنها باز به شیر خوراکی تعصب نشان داده اصلا جمله بندیش هم خراب است

این شیر آب سرد و گرم را مخلوط می کند
The milk will mix hot and cold water

شیر دست شوئی مان چکه میکند
Hand washing is our milk leaking

+ نوشته شده در  Fri 10 Aug 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی  | 

مطالب قدیمی‌تر