دوشنبه پانزدهم آوریل
و همه فرار کردند!
بله اینهم مربوط به یزد خودمان میشود
اتفاقا تاریخش خیلی مشخص است. روز 28 امرداد سال 1332 و یا یکی دو روز قبل از آن و
مملکت در هیجان بود، و شعارهای زنده باد و مرده باد از هر طرف شنیده میشد . . .
ولی همینجا لازم میشود یک مقدمه ای بیاورم!
عرض شود که ما در یزد یک فلکه یا میدانی داشتیم
بنام امیرچخماق. حالا هم حتما دارند منتهی لابد قیافه اش مقداری عوض شده. از خصوصیات
بارز این میدان آن بود که تعدادی از مغازه های حلوا فروشی در گوشه و کنار آن بودند
و بخضوص بزرگترین و معروف ترین آنها بنام حاجی خلیفه نمیدانم چی چی در یک نبش این
میدان قرار داشت و دو طبقه هم بود
راستی از خوردن حلویات شیرین یزدی مانند باقلوا، سوهان، لوز، قطاب، سوهان آردی، پشمک،
حاجی بادام، و غیره غفلت نکنید!
بله، باز هم عرض شود که شنیدیم در آنروز جمعیتی
در آن میدان جمع شده بودند که شعار بدهند و به سخنرانی نمیدانم کی که در آن بالکن
حضور بهم رسانده بود گوش کنند
ولی یک دفعه دبه ای، خمره ای، یک چیزی از آن بالا به پائین می افتد
و همه در میروند!
من در اینجا حاضرم سوگند یاد کنم و در دفاع از
همشهریان خود بگویم که این می توانست در هر کجای دنیا اتفاق بیفتد!
+ نوشته شده در
Mon 15 Apr 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه پنجم آوریل
بله، این را ما شصت هفتاد سال پیش در یزد در
مدرسه مان میخواندیم
اول اینطرف را نگاه کن، بعد آنطرف را، و بعد میرسی آنطرف خیابان!
البته در آن مواقع شاید یکی دو تا خیابان بیشتر در یزد موجود نبود
آنهم پر از آدم بود و نه اتومبیل
اصلا نمیدانم رویهم رفته چند تا اتومبیل توی یزد بود؟!
تازه ما که در کوچه محله ها زندگی میکردیم
روزها سپری میشد و خیابان و ماشین نمی دیدیم
ولی لازم بود اینهارا در مدرسه بخوانیم و هی فسفر بسوزانیم که مفهوم و معنایش چیست؟
لابد میگوئید خب، می بایستی از دیگران می پرسیدید
ای بابا، مگه آنوقتها بچه ها می توانستند
آنقدر فضول باشند، جانم؟
تازه معلممان هم که فقط چند سال بزرگتر بود لابد نمی دانست!
فکر میکنم این کتابها را در تهران چاپ میکردند
و بجاهای دیگر از جمله یزد می فرستادند
و این باعث میشد یک شکاف فرهنگی بوجود آید!
+ نوشته شده در
Fri 5 Apr 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه بیست و نهم مارس
پریروز بین خواب و بیداری بیاد حکایتی افتادم
که فکر میکنم به نوشتنش میارزد
اصلا اگر دقت کنیم می بینیم که پایه و اساس این داستان وافعی بر اختلافات فرهنگی،
سنتی، و آداب و رسوم بنا شده و خیلی ها نظیر آنرا میتوان یافت
من خود یکی دیگر در چنته دارم که میماند برای بعد!
عرض شود که طبق معول سنواتی و سنتی ما هم در یزد
با استکان چای می خوردیم. و اقلا برای نوروز از آن استکان هائی داشتیم که جا
استکانی نقره داشت و یک قاشق کوچولو هم همراهش می آمد. این قاشق آنقدر کوچک بود که
حجمش شاید باندازه یک نخود هم نمیشد
ولی بهر حال وظیفه اش را که بهم زدن چای بود بخوبی انجام میداد
ضمنا در آن زمانهای کودکی که ما خدای نکرده مریض
میشدیم مجبور بودیم دوا و شربت بخوریم که خیلی هم تلخ و بد مزه بودند. آنروزها بیشتر
داروها بصورت مایع مصرف میشدند و قرص و کپسول آنقدرها مد نشده بودند
بهر حال دستور العمل استفاده از این شربت ها
معمولا اینطور بود که مثلا روزی سه دفعه هر دفعه یک قاشق چایخوری مصرف شود
ای بابا، حالا بیا و درستش کن!
آخه آن قاشق چایخوری که دو قطره شربت هم تویش گیر نمیکرد بکجای ما میرسید؟! . . .
+ نوشته شده در
Fri 29 Mar 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه پانزدهم فوریه
پس از آنکه روز دوشنبه آن بخوان! بخوان! را
نوشتم یک ایمیلی هم به انگلیسی تهیه کرده برای دوستان فرستادم، و آنوقت بود که یک
نیمه جوابی بدست آمد
نتیجه آنست که اگر من نوعی بخواهم مانند یک وزیر
آموزش و پرورش و یا حتی یک معلم، دانش آموزان را به خواندن تشویق کنم می توانم بگویم،
ایهالناس هی بخوانید و بخوانید، و بخصوص آن چیزهائی را بخوانید که بر خلاف نظر و
عقیده خودتان است
این البته گفتنش آسان است!
بهر
حال، با اینکه این راه حل محدوده کوچکی را می پوشاند ولی باصطلاح، کاچی به
از هیچی!
در ضمن یاد گرفتم که در واقع این روشی است که در مدارس و بویژه در دبیرستانهای اینجا
(و لابد جاهای دیگر) عملی میشود. مدرسه و معلم فهرستی از کتابها و نوشته های گوناگون
و متنوع انتخاب نموده به شاگردان میدهند، با مقداری حق انتخاب. و بقیه قضایا!
+ نوشته شده در
Fri 15 Feb 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
دوشنبه یازدهم فوریه
در وبلاگی نوشته ای دیدم که لب کلامش آن بود
که در عنوان بالا آمده
البته من هیچ مخالفتی با "خواندن" ندارم و در واقع مدافع آنهم هستم، ولی
. . .
عیبش آنست که نه در آنجا و نه معمولا در جاهای دیگر کسی نمیگوید، چه بخوان!
بعبارت دیگر فقط کمیت مطرح میشود
ولی مگر کیفیت مهم نیست؟
آنرا بچه ترتیب میتوان وارد معادله کرد؟
و آنجاست که سرِ گاو توی خمره گیر میکند!
راستش من فکر نمیکنم اصلا کسی بتواند نسخه ای کلی برای تعئین کیفیت پیشنهاد کند
عقیده ها و سلیقه ها از زمین تا آسمان متفاوت
و حتی متضادند. مگر میشود نسخه ای نوشت؟
یک مثال ساده: یک عده ای مذهبی هستند و نوشته های مربوطه خود را می خوانند
یک عده ای اعتقادات آنچنانی ندارند و نوشته های مربوطه خود را می خوانند
و این دو گروه از نوشته ها معمولا مانند جن و بسم الله هستند!
+ نوشته شده در
Mon 11 Feb 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه نهم ژانویه
گزارشی در باره استفاده از دوچرخه اشتراکی
خواندم و مرا بیاد د
و
ســت خودمان انداخت که وبلاگش پر است از
مطالب راجع به دوچرخه، و بویژه آرزو و خواهشش از مردم که بجای اتومبیل دوچرخه سوار
شوند!
قبل از هر چیز می خواهم نظر خود را رک و راست
بگویم و آن اینست که نمی توان انتظار معجزه و رقابت دوچرخه با اتومبیل را داشت.
آخه مگه نه اینکه قبل از اختراع اتومبیل آدمیزاد از دوچرخه استفاده میکرده (عکس زیر
مال اواخر قرن نوزدهم میلادی میباشد)
پس چه شد که اتومبیل جایش را گرفت؟
جوابش ساده است. اتومبیل مزایای زیادی دارد که مردم حاضر نیستند از آن دست بکشند. همین!
ولی خب، میشود سعی کرد میزان استفاده از
دوچرخه را بالا برد. و برای این کار دارند اینجا و آنجا راه های چندی را امتحان میکنند.
آنرا که من اخیرا خواندم در باره احداث ایستگاه های متعددی در شهرهای بزرگ است تا
مردم بتوانند با پرداخت چند دلار از یک ایستگاه دوچرخه ای کرایه کرده، بمقصد برده،
تحویل ایستگاه دیگری بدهند
ویکی پدیا میگوید بین ممالک دنیا استفاده از
دوچرخه اشتراکی، که شکلهای مختلفی هم دارد، به ترتیب در ممالک زیر وجود دارد
بالاترین رقم را چین دارد و بعد از آن فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، و آلمان
+ نوشته شده در
Wed 9 Jan 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه چهارم ژانویه
این مورد از مزایا و محاسن "آشغال اندوزی"
که قولش را داده بودم باز هم از تلنبار کردن نامه ناشی میشود، منتهی نامه های انگلیسی
که طی حدود 12 سال قبل از انقلاب بین من و عیال محترمه و اهل فامیلش بین ایران و
آمریکا رد و بدل شده بود، و ده سال پیش بصورت کتابی در آمد
بخشهائی از کتاب را به فارسی برگرداندم و از
16 ماه می 2009 به بعد هفته ای یکی دوبار تحت عنوان "خاطرات: . . .
" نوشتم، و آخرینشان روز بیست و نهم
سپتامبر 2009 بود
خب، حالا میرسیم بیک واقعیت روز در باره نامه
نویسی، و آن اینست که این روزها دیگر کمتر کسی نامه مینویسد. و برای همین هم هست
که اداره پست آمریکا دارد ورشکست میشود!
بله، استفاده از ایمیل جای نامه نگاری را گرفته و من خود مدتهاست دست به کاغد
نبرده ام!
لابد حالا بعضی ها می خواهند آه و ناله راه بیاندازند
و بگویند، ایهاالناس وای بر ما که تکنولژی ایمیل، نامه نگاری را هم از دستمان
گرفت، بله؟
خیر! برعکس اینجاست که باید توجه کنیم نیمی از لیوان خیلی پر است
با اختراع ایمیل حجم مکالمه بین افراد (حتی آنهائی را که اصلا نمی شناسیم) تصاعدی
بالا رفته البته چرندیات هم زیاد داخلشان هست!
مهمتر آنکه حتی به اندازه یک میلیمتر هم فضای خانه را اشغال نمی کنند
نوشته ها توی فضای سایبر و کامپیوتر ذخیره شده و تا روز قیامت هم قابل دسترس
خواهند بود
دیگه از این چه بهتر؟!
+ نوشته شده در
Fri 4 Jan 2013ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه بیست و هشتم دسامبر
قرار شده بود امروز نیمه پر لیوان را به بینیم،
یعنی فوائد چیز اندوختن. حافظ میگوید
عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو
نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند
سوای فوائدی که بطور کلی چیز اندوختن دارد و
کسی نمی تواند منکرش باشد (آخه آدم باید زندگی کند، مگه نه؟!) من میخواهم تجربیات
خود را در مورد چیزهائی که ظاهرا بدرد نگاه داشتن نمی خورند اینجا بیاورم، که باز
هم بر میگردد به نوشته جاتم
همانطور که قبلا گفتم من کپیه نامه های خود بدیگران
و جواب آنها را سالهای سال نگاه میداشتم
تا اینکه چند سال پیش بفکر افتادم باید آنها را راست و ریس کرد
شروع کردم به خواندن آنها
خود این کلی لذت بخش بود. و گاهی شگفت انگیز. چون بعضی از مطالب کاملا از خاطر
رفته بود و خیلی تازه بنظر میرسید
حتی بعضی از آنها را بعنوان خاطرات خود که فکر میکردم برای دوستان جالب باشد جمع
آوری نموده کپیه ای برایشان فرستادم
ولی خب، در نهایت بایست سبکبار می کردیم، و کردیم
مورد جالب دیگری هم وجود دارد که میماند برای
بعد
+ نوشته شده در
Fri 28 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه بیست و یکم دسامبر
دفعه قبل خرت و پرت های کلی و عمومی را دیدیم
و حالا میرسیم به خصوصی هاشان، که بنظر من راست و ریس کردنشان خیلی مشکلتر است چون
بیشتر جنبه احساسی و عاطفی بخود میگیرد. با اجازه از خودم میگویم
یک عادت خوب یا بد من این بوده که همیشه یک کپیه
از نامه هایم را بدیگران نگاه داشته ام
و البته نامه های رسیده را
و نیز بریده های روزنامه را
و نیز خود روزنامه و مجله و کتاب و غیره را
خب، حالا شما بگوئید نتیجه اش چه بوده؟!
نتیجه اش این بوده که تا چند سال پیش کلی
پرونده و صندوق و قفسه پر از این چیزها داشتم
بالاخره تصمیم گرفتم آنها را راست و ریس و خود را تا حد امکان سبکبار کنم
کار آسانی نبود ولی تا حد زیادی موفق بوده ام. و اینست نتیجه تجربیاتم:
نباید همه چیزها را در یک لحظه با هم نگاه
کرد، چون آدم را مایوس میکند!
اول به نوشته هائی می پردازیم که خودمان کمتر در وجود آنها دست داشته ایم مانند
مطبوعات
بعد میرویم سراغ چیزهای خصوصی تر
اگر یک چیزی را مطمئن نیستیم چکارش کنیم میگذاریم کنار تا نوبت بعدی
تازه، مهمتر از همه پیشگیری از جمع شدن آشغال
است. آدم باید واقع بین باشد و کلاهش را خوب قاضی کند و از خود بپرسد که آیا همچو
چیزی که میخواهم ذخیره کنم واقعا بدرد میخورد یا اینکه فراموش خواهد شد؟
این نیمه خالی لیوان بود، یعنی اثرات منفی خرت
و پرت اندوختن
نیمه پری هم وجود دارد که بماند برای دفعه بعد
+ نوشته شده در
Fri 21 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه
نوزدهم دسامبر
حالا
بیا و درستش کن!
هنوز مرکب نوشته روز جمعه که در آن گفته بودم شاید روز قیامت را یادشان رفته، خشک
نشده بود که حالا می شنویم بله، یک عده ای هنوز هم اصرار دارند دنیا دارد بپایان میرسد
و این بار این ندا دارد از مملکت چین می آید!
در
خبرها بود که بعضی فرقه های مسیحی در چین روز 21 دسامبر را روز قیامت قلمداد میکنند
روزی که آدمهای بد (لابد غیر خودی ها) از دنیا میروند . . . و بعد چه میشود نمیدانم!
اینها ظاهرا ربطی به آن پیش بینی که قبلا نام بردم و از تقویم قوم مایا ناشی میشد
ندارد
شاید هم داشته باشد!
بهر
حال دولت چین مجبور شده تعدادی از اینها را که دارند ترس و وحشت توی دل مردم ایجاد
میکنند بازداشت کند. نیز مقامات و دانشمندان دارند هی بمردم توضیح میدهند و حالی میکنند
که روز جمعه هم مانند روزهای دیگر است و و و
خیلی
ها که حرف این گمگشته گان را باور کرده اند به خرید و احتکار مواد غذائی و چیزهای
دیگر پرداخته اند. عکس زیر قایق بزرگی را نشان میدهد که یکی برای خودش و فامیلش
حاضر و آماده کرده تا از سیلاب عظیمی که خواهد آمد در امان بماند!
+ نوشته شده در
Wed 19 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه پنجم دسامبر
دفعه قبل نوشتم که هدف، سبکبار کردن خود میباشد
و من از وقتی که سی و اندی سال پیش ترک وطن کردیم همیشه این موضوع را مد نظر
داشتخه ام، چون آن موقع می بایستی کلی خرت و پرت را در ظرف مدت کوتاهی دست بسر می کردیم،
که هیچ کار آسانی نبود!
برای بهتر حلاجی کردن موضوع فکر میکنم بتوان
خرت و پرتها را به دو گروه تقسیم کرد
اولیش آنهائی هستند که خود آدم در بوجود آوردنشان مستقیما دست داشته و میتوان چیزهای
خصوصی دانست، مانند نوشته جات، کارهای دستی، عکس و غیره. اینها بماند برای بعد!
نوع دوم را عمومی حساب میکنیم و آنهائی هستند
که می توان برایشان براحتی جایگزین پیدا کرد مانند وسائل خانه، از مبلمان کوچک و
بزرگ گرفته تا ظرف و ظروف و غیره، و حتی کفش و لباس
اینها هستند که اگر آدم مواظب نباشد زود خانه را پر میکنند!
برای اینگونه خرت و پرتهای عمومی ما در خانه
مان یک قانونی داریم که میگوید:
اگر میحواهی یک چیز تازه وارد خانه کنی باید در مقابلش یک چیز کهنه خارج نمائی!
و برای این کار در این ینگه دنیا چند راه وجود دارد
اگر کهنه ها هنوز قابل استفاده اند میتوان به جمعیت
های خیریه داد که آنها را بعنوان اشیای دست دوم خیلی مناسب به فروش میرسانند
از طرف دیگر بعضی ها که دلشان میخواهد چند دلاری هم کسب درآمد کنند خودشان روزهای
آخر هفته در منزل خود حراجی بپا میکنند، که به آن garage sale و یا yard sale میگویند
اصطلاحی هم در این مورد وجود دارد که میگوید
One man's trash is another man's treasure
آشغال یکنفر، برای دیگری گنج است
و البته اگر چیزی واقعا آشغال باشد میرود توی
سطل خاکروبه!
+ نوشته شده در
Wed 5 Dec 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه
بیست و هشتم نوامبر
خیر! وزن را نمیگویم! خود را نمیگویم!
دور و بر خودمان را میگویم
روز هیجدهم فوریه سال 2010 نوشته ای با عنوان
"آشغال" داشتم که در آن گفته بودم
"منظورم چیز هائیست که آدم توی خانه اش روی هم تلنبار میکند و بعد نمیداند با
آنها چکار کند!"
این نوشته را هم که دنباله دار خواهد بود میتوان
دنباله آن دانست. عنوانش را قشنگتر کرده ام!
ضمنا مقدمه ای لازم میشود و آن اینست که طبیعتا جوانان کار به این کارها ندارند و
میتوان گفت این حرفها فقط بدرد جوان های خیلی قدیمی میخورد
ولی خب، از طرف دیگر جوان های واقعی هم بالاخره پدر مادر دارند، پدر بزرگ و مادر
بزرگ دارند و و و پس ضرری ندارد که در این باره گفتگو کنیم. درست؟
باز هم میخواهم از نوشته قبلیم نقل کنم
"یک دوست هموطن سالمند اینجا داریم که
بنظر من در جمع آوری آشغال خیلی افراط میکند!
از کتاب و روزنامه و مجله و عکس و ویدئو و و و
تا آنجا که دلتان بخواهد جمع کرده و میکند.
وقتی می پرسم وقتی که پس از صد و بیست سال خودش دیگر نیست و بازماندگانش هم فارسی
نمیدانند چه بر سر این چیزها خواهد آمد، جوابی ندارد
از طرف دیگر من از وقتی که سی سال پیش از ایران بیرون آمدیم و خیلی از خرت و پرت هائی
را که آنجا جمع کرده بودیم پیش افراد فامیل ماند و بعدا بتدریج از بین رفت به این
نتیجه رسیده ام که آدمیزاد باید تا میتواند سبکبال و سبکبار زندگی کند، و اینرا هی
به دوستمان تذکر میدادم!"
این دوست چند ماه پیش خدا بیامرز شد
+ نوشته شده در
Wed 28 Nov 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
دوشنبه بیست و ششم نوامبر
روز یازدهم جون در این باره مثال هائی آوردم،
و حالا یکی دیگر!
اخیرا در مجلسی که هم ایرانی حضور داشت و هم آمریکائی، یکی در ضمن حرفهایش از مثل
زیر استفاده کرد
You
scratch my back and I'll scratch yours
تو پشت منو بخار و من پشت ترا میخارم
دوستی که ذوق زده شده
بود گفت ما هم در فارسی نظیرش را داریم که میگوید
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
پس از چند لحظه سکوت،
دوست دیگری دست بعصا اظهار نظر کرد که گویا این با آن فرق دارد . . .
بله، این دو با هم
فرق دارند. در واقع متضادند
پس کدام درست است؟
هیچکدام؟
هر دو؟
در واقع باید گفت، گاهی این و گاهی آن
+ نوشته شده در
Mon 26 Nov 2012ساعت 1:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه چهاردهم نوامبر
چند روز پیش نوشته ای طنز در باره انتخابات در
روزنامه لوس انجلس تایمز خواندم که فکر کردم بد نیست برای دوستان ایمیل کنم
معمولا در اینگونه موارد میروم سراغ وب سایت روزنامه، آنرا کپی میکنم و چکیده اش
را بصورت ایمیل در می آورم. ولی این دفعه هر چه گشتم آنرا توی سایت نیافتم
مجبور شدم با دست چند جمله اولش را تایپ کنم و بقیه اش را اسکن و به ایمیل پیوست
نمایم
این گذشت. ولی ساعاتی بعد دوستی گزارش داد که
او مقاله را براحت توی سایت پیدا کرده . . .
ما را بگو! نکند او معجزه بلد بوده؟
حس فضولیم گل کرد و باز خودم امتحانش کردم
بله، آنجا بود. بنظر میرسد که روزنامه چند ساعتی وقت لازم داشته تا این کار را
بکند و من باندازه کافی صبر نکرده بودم! این بود که هم برای توضیح و هم برای آگاه
کردن دوستان به همچو مواردی یک ایمیل دیگر فرستادم و در آن از چند ضرب المثل فارسی
و ترجمه آن استفاده نمودم، که قسمتی از آنرا اینجا می آورم:
در کتاب "ضرب المثلهای منظوم فارسی"
گردآوری محمدعلی حقیقت سمنانی دو بیت نظیر هم می بینیم که سراینده هر دو نامعلوم
دانسته شده
گر صبر کنی، ز غوره حلوا سـازیم از مــیــوه
تلخ مـــر مربــا سـازیم
شـاید ز درخت تـاک صهبـا سـازیم گر صبـر بـود زغوره حـلوا سـازیم
+ نوشته شده در
Wed 14 Nov 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
دوشنبه پانزدهم اکتبر
آخرین
دفعه روز شانزدهم آوریل در این باره مطلب نوشتم. در خیلی از آنها این درد دل مطرح
بود که زبان فارسی در غربت در حال تحلیل رفتن است و مثالهائی هم آوردم و گفتم
متاسفانه این یک امر طبیعی است و کاریش نمیشود کرد!
ولی
حالا میخواهم یک ذره خوشبین تر باشم و بگویم ما باید سعی خودمان را بکنیم، شاید
عمرش طولانی تر شود!
عرض
شود که باز ایمیل هائی بدستمان میرسد که آدم شاخ در می آورد
مثلا اخیرا یک ایمیل بلند بالا دیدیم که خبر از احداث سایتی برای برنامه گلها کرده
بود. چه عالی!
راستی جوانهائی که نمیدانند برنامه گلهای رادیوی آنروزها چه بوده، بهتر است از جوانهای
قدیمی بپرسند!
ایمیل قشنگی بود و حتی عکس چند نفر از آن هنرمندان قدیمی هم آنجا نقش شده بود
ولی بنظر من یک عیب بزرگ داشت. یک کلمه فارسی هم در آن دیده نمیشد
(به بخشید، دروغ چرا؟ کلمه درشت گلها با خط نستعلیق در یک تصویر دیده میشد)
لحظه ای بفکرم رسید شاید دارند برنامه گلها را به انگلیسی بر میگردانند . . .
سوال کردم، جوابی نرسید
چند روز بعد رفتم سراغ خود سایت. آنجا هم فارسی
ندیدم. پرسیدم. جوابی نرسید
فعلا ازش میگذریم. ولی برای آنهائی که علاقه دارند بروند آنجا به برنامه گلها گوش
کنند آدرس سایت را میدهم. اقلا هنوز خود برنامه بزبان فارسی مانده! http://golha.co.uk/
+ نوشته شده در
Mon 15 Oct 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه هفتم سپتامبر
اگر حرف آخر را اول بخواهید آنست که سلیقه من
در شعر و بطور کلی در هنر "امل مآب" است!
اولین معیار من همانا محتوی میباشد، چه در شعر، چه در نثر، چه در نقاشی، چه . . .
بعد میرسیم به آهنگین یا موزون بودن شعر. مثلا همان شعر شهریار را که در جلسات قبل
دیدیم هر دوی اینها را دارا میباشد. البته نمیدانم بشود گفت آن ابیات وزن و قافیه
دارند یا خیر (اگر بگوئید خیلی ممنون میشوم)
ولی مسلما خیلی موزون هستند و مرا خوش می آید، حتی در خواب!
حالا که شما غریبه نیستید یک چیزی را یواشکی بهتان
میگویم بین خودمان بماند!
از اینکه بعضی ها از شعر نو و نقاشی نو و و و خوششان می آید یواشکی تعجب می کنم!
ولی خب، دندان روی جگر میگذارم و میگویم اینها همه اش سلیقه است.
نمی توان گفت یکی خوبست و آن دیگری بد. به قول معروف، گروهی این گروهی آن پسندند.
روز
یازدهم ژانویه هم در مورد سلیقه مطلبی نوشته ام که این جوری ختم میشد:
حالا که دارم فکرش را میکنم پی میبرم باین نکته که تنها وقتی پای علم و عالم مطرح
است آنوقت من مجبورم حرفشان را بپذیرم، چه خوشم بیابد چه نیاید. آنجا دیگر سلیقه و
عقیده حاکم نیست.
و نوشته روز بیست و سوم ماه مارس با جمله زیر
ختم میشد:
بنظر من اینها همه اش مربوط به سلیقه است و تا وقتی تقاضا وجود داشته باشد عرضه هم
وجود خواهد داشت
+ نوشته شده در
Fri 7 Sep 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه پنجم سپتامبر
در یکی از سایت هائی که در باره شهریار دیدم بنام وبـلاگ صــدرا تاریخچه کوتاهی از مناسبت سرودن شعری را که
چهارشنبه پیش دیدیم آمده، که من با اجازه بخشی از آنرا در زیر نقل میکنم.
محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار پس از
پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم
تهران شد و در مدرسهٔ دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل
داد. گفته میشود شهریار
دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی، خواستگاری نیز از
سوی دربار برای دختر پیدا میشود.
گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی محمد حسین تصمیم میگیرند که
دختر خود را به خواستگار مرفه تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران
آمد و با این که فقط یک
سال به پایان دورهٔ هفت سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده بود، ترک تحصیل
کرد.
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک
تحصیل وی میشود به صورت جدی به
شعر روی میآورد و
منظومههای بسیاری
را میسراید. غم
عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان میشود. ماجرای
بیماری شهریار به گوش دختر میرسد و همراه شوهرش به عیادت محمدحسین در بیمارستان
میرود. شهریار
پس از این دیدار، شعری را در بستر میسراید.
همان شعر "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" را که هفته پیش دیدیم.
+ نوشته شده در
Wed 5 Sep 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه بیست و نهم آگست
این خواب نما شدن ما هم ولکن نیست!
البته من مطمئن نیستم چه جوری اتفاق می افتد. شاید بین خواب و بیداری باشد.
بهر حال چند شب پیش زمزمه "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" به کله ام
وارد شد و بیدارم کرد. رفتم سراغ کتابی که دارم ولی تویش نبود. یک دفعه بیاد گوگل
افتادم.
باور کنید با تایپ کردن آن چند کلمه در ظرف یک
ثانیه کلی وب سایت ظاهر شدند که این شعر عاشقانه شهریار را در خود داشتند
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا بيوفا حالا که
من افتادهام از پا چرا
نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا
چرا
عمر
ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا
ما به ناز تو جواني دادهايم ديگر اکنون با
جوانان نازکن با ما چرا
وه
که با اين عمرهاي کوته بياعتبار اينهمه غافل شدن از چون
مني شيدا چرا
شور
فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا
اي
شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت اينقدر
با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان
چون جمع مشتاقان پريشان ميکند در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا
در
خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود
غوغا چرا
شهريارا
بي
حبيب خود نميکردي سفر اين سفر راه قيامت ميروي تنها
چرا
جالب آنست که از چند سایتی را که نگاه کردم یکیش
این جوری ختم میشد
شهریارا بی
حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا؟
بی مونس و تنها چرا؟
تنها چرا؟ حالا چرا؟
مضافا بر اینکه
در چند سایت ویدئو و موسیقی و آواز هم وجود داشت.
دیگه به قول معروف اگه مرگ می خواهی برو گیلان (یا کاشان)!
ضمنا اگر در
این فکرید که دنبال علتی برای این خواب بگردید خیال های آنجوری نکنید!
دیگه از ما گذشته!
+ نوشته شده در
Wed 29 Aug 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه دهم آگست
تا بحال از انگلیسی می رفتیم به فارسی. حالا می
خواهم با استفاده از کلمه شیر با سه معنای مختلف عکس آنرا عمل کنیم و به بینیم
کامپیوتر گوگل چند مرده حلاج است؟
این شیر گاو است یا گوسفند؟
This is cow's milk or sheep?
عالیست! هم کلمه شیر درست ترجمه شده و هم اینکه جمله فعل دارد. ولی خب، دو
کلمه اول پس و پیش شده اند.
میگویند برای نوزادان شیر مادر بهتر از هر چیز
دیگری است
For infants, breast
milk is better than anything else to say
باز هم بطور کلی خوبست، بجز آن دو کلمه آخر!
شیر را سلطان جنگل هم می نامند
Woods also called the Lion King
خیلی ناجور است! البته اولین کلمه یعنی woods را میتوان بجای جنگل پذیرفت. کلمه شیر را هم
درست ترجمه کرده ولی کلا جمله معنای درستی ندارد.
میگویند شیر قوی ترین حیوان است
They say milk is the most powerful animal
چطور شد؟! با وجود اینکه کلمه حیوان در جمله است و درست هم ترجمه شده ولی شیر
را اشتباها خوراکی تصور نموده. قابل قبول نیست!
مثال های بعدی هم به همان دلیل رد میشوند. برای مثال آخر گوگل نمره صفر می گیرد،
چون نه تنها باز به شیر خوراکی تعصب نشان داده اصلا جمله بندیش هم خراب است
این شیر آب سرد و گرم را مخلوط می کند
The milk will mix hot and cold water
شیر دست شوئی مان چکه میکند
Hand washing is our milk leaking
+ نوشته شده در
Fri 10 Aug 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه سوم آگست
آقا جان! خانم جان! بعد از نوشتن آن ترجمه نا
مفهوم، ما باز هم خوابنما شدیم!
یکی میگفت آخه فلانی چرا به کامپیوتر گوگل آن اشعار کودکانه و پر از پیچ و خم تحویل
دادی؟
شرط انصاف آن بود که یک متن رو راست و روزمره بهش میدادی.
گفتم بچشم! و رفتم از روزنامه لوس انجلس تایمز یک پاراگراف انتخاب کردم که ترجمه
گوگلی اش را در زیر می بینیم.
"بیشتر بیماران مبتلا به سرطان پروستات
در مراحل اولیه زندگی خواهند کرد تا زمانی که آنها به سادگی تماشای سرطان خود را
به جای آنها را با جراحی برداشته شده، با توجه به نتایج به دست آمده از یک کارآزمایی
بالینی نقطه عطفی است که می تواند upend رویکرد پزشکی به یک بیماری است که بر 1 در 6
مردان است."
منکه نه فهمیدم!
حالا اجازه دهید خودم متن را بخوانم و ترجمه کنم، چون مطلب می تواند مفید هم واقع
شود:
"بیشتر
بیمارانی که در مراحل اولیه تشخیص سرطان پرستات هستند اگر صرفا مراقب سرطان خود
باشند بهمان اندازه زنده خواهند ماند که به عمل جراحی پروستات دست بزنند.
این نتیجه تحقیقات بالینی مهمی است که می تواند روش معالجه این بیماری را که از هر 6 مرد یکی به آن مبتلا میشود زیر و
رو کند"
+ نوشته شده در
Fri 3 Aug 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه بیست و هفتم جولای
ما روز یکشنبه بعد از ظهر رفتیم تماشای یک سیرک!
لابد می خواهید بگوئید، سر پیری و معرکه گیری؟ آخه سیرک مال بچه هاست!
منهم می خواستم همین را بگویم، ولی آخه همیشه استثنا وجود دارد!
اولا که آنجا تک و توک افراد پا بسن و بالغ و
عاقل هم پیدا میشدند! مضافا به اینکه در کنارش مزایائی نیز وجود داشت. یکی اینکه
با همه شش نفر اهل فامیل رفتیم که خودش نعمتی بود. اضافه بر آن بعدش هم چون موقع
شام بود جایتان خالی همگی رفتیم به یک رستوران.
تازه خود سیرک هم بدک نبود و با آنهائی که در
قدیم ندیم دیده بودیم کلی فرق داشت. (علاقمندان می توانند از آدرس سایت زیر
استفاده کنند)
خلاصه اینکه خیلی مدرن بود. اولا در یک سالن خیلی بزرگ (استادیوم) سر پوشیده برگزار
میشد و نیز در آن از خیلی وسائل و تجهیزات مدرن بهره گرفته شده بود. از صوت و نور
و تصویر گرفته تا وسائل مکانیکی و الکترونیکی که خیلی سریع و منظم صحنه ها را عوض
می کردند.
البته حیواناتی چون فیل و شیر و پلنگ و ببر هم که جای خود داشته و دارند.
و حالاست که می رسیم به جائی که در واقع باعث
نوشتن این سطور شد.
بله، وقتی ماشین را پارک کردیم و به سالن نزدیک شدیم گروهی جوان را دیدیم که با در
دست داشتن بروشور و پوستر در حال تظاهرات (مسالمت آمیز) به اعمال این سیرک بودند.
ورقه ای گرفتیم، و حالا دارم اینها را می نویسم.
لب مطلب آنست که عده ای حیوان دوست بر این عقیده
اند که در سیرک به حیوانات جور و ستم وارد میشود. آنها را برای انجام کارهای جالب
تحت فشار می گذارند و حتی ممکنست ترکه اناری هم حواله شان کنند. در این اطلاعیه
آدرس سایتی وجود داشت که در زیر کپی شده.
و حالا من مانده ام که تکلیف چیست؟ در نظر اول
دلم میخواهد بگویم، ای بابا در دنیا ملیونها و ملیونها آدم دارند تحت جور و ستم
زندگی می کنند. اول بروید آنها را نجات دهید تا بعد . . .
از طرف دیگر میدانم که اگر بخواهیم اول به حال
همه آدمها برسیم و بعد برویم دنبال احوالات حیوانات، مطمئنم که هیچوقت به آن مرحله
نخواهیم رسید . . .
این از آن مسائل قاراشمیشی است که مهندسین را هیچ خوش نمی آید
فرمول و قاعده مشخصی نمی توان برایش پیدا کرد
ظاهرا باید همین طور کجدار و مریز رفتار کرد
چنین است رسم سرای درشت گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت
http://www.ringling.com/
+ نوشته شده در
Fri 27 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه بیست و پنجم جولای
پریروز که ترجمه آن اشعار کودکانه را نوشتم،
شبش خوابنما شدم و شنیدم یکی میگفت فلانی حالا که سر و کارت با کامپیوتر مترجم
افتاده چرا ازش برای ترجمه آن اشعار استفاده نمیکنی تا معلوم شود چند مرده حلاج
است. فکر کردم ضرری ندارد، انجامش دادم و نتیجه اش این شد:
مریم بود یک بره کوچولو، پشم گوسفند وجانوران دیگر که
مثل برف سفید بود.
و در همه جا که مریم رفت، بره
مطمئن بود برای رفتن.
به دنبال او به مدرسه یک روز بود
که در برابر قوانین.
این بچه ها خنده و بازی،
برای دیدن بره در مدرسه است.
و به این ترتیب معلم معلوم شد،
اما هنوز هم آن را درنگ نزدیک،
صبر و صبر و حوصله در مورد:
تا مریم ظاهر می شود.
"چرا بره عشق مریم است؟"
مشتاق گریه بچه ها.
"چرا، ماری عاشق بره، شما می دانید." معلم پاسخ.
خب، از همان اول می بینیم که جناب گوگل تپق
زده و مریم را کرده بره!
از این "اشتباه چاپی" هم که بگذریم بقیه اش نیز چنگی بدل نمیزند.
منکه فکر نمیکنم وقتی تازه واردی آنرا بخواند مطلب دستگیرش شود. تا شما چه بگوئید؟
+ نوشته شده در
Wed 25 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
دوشنبه بیست و سوم جولای
وقتی رفته بودم سراغ ویکی پدیا تا در باره پری
دندان بخر که روز سیزدهم جولای نوشتم اطلاعاتی دریافت کنم دیدم خیلی از داستان های
کودکانه دیگری را آنجا ذکر کرده اند.
حالا میخواهم حکایتی را که ریشه واقعی دارد و در سال 1830 بصورت شعر (همراه با موسیقی)
نوشته شده اینجا ترجمه کنم. علاقمندان می توانند برای دیدن اصل آن به آدرس سایت ویکی
پدیا که در زیر آمده مراجعه کنند.
ماری بره ای داشت کوچولو با پشمهائی سفید چون برف
و هر جا که ماری میرفت
بره هم بدون شک میرفت
روزی با او به مدرسه رفت
در حالی که نمی بایست میرفت
بچه ها همه می خندیدند
چونکه یک بره آنجا می دیدند
آموزگار از کلاس بیرونش کرد ولی او بیرون کلاس حیران ماند
و بیصبرانه در انتظار بود
تا اینکه ماری بهش پیوست
چرا بره اینقدر ماری را دوست دارد؟
بچه ها می خواستند بدانند
معلومست دیگه، معلم جواب داد ماری
هم بره را دوست میدارد
http://en.wikipedia.org/wiki/Mary_Had_a_Little_Lamb

+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه هیجدهم جولای
هفته قبل دیدیم که چطور یک ماشین ترجمه میتواند
معانی مختلف یک کلمه را با هم اشتباه کند و برای اثبات آن از کلمه table
استفاده کردم. حالا میخواهم بگویم که این تازه اول کار بود چون این کلمه
معانی دیگری هم دارد، بویژه وقتی بصورت فعل بکار رود و یا وقتی به کلمات دیگری به
پیوندد. مثلا
We are going to table this issue for now
ما می رویم به جدول این موضوع در حال حاضر
اینجا کلمه
table که بصورت فعل بکار رفته معنای کاملا تازه ای
دارد که تنها از متن کل جمله می توان آنرا دریافت. گوگل باز هم به کلمه جدول چسبیده
و ترجمه کاملا نا مفهوم شده.
من حتی نمیدانم معادل فارسی خوبی برایش داریم یا نه. بهر حال میتوان چنین ترجمه اش
کرد "فعلا بحث در باره این موضوع را عقب می اندازیم"
He turned the tables on his opponent
او جداول را بر
روی حریف خود را تبدیل
ایوالله، باز هم جدول! واقعیت آنست که to turn the
tables معنای مشخصی دارد که
ظاهرا گوگل آنرا در حافظه اش ندارد و میتوان ترجمه کرد "ورق را
برگرداندن"
Water table is very low in this area
جدول آب در این منطقه بسیار پایین است
گویا ما هیچوقت از
دست این کلمه جدول خلاصی نمی یابیم!
اینجا کلمه میز شاید مفهوم را برساند ولی درست آن سطح آب یا تراز آب زیر زمینی میباشد.
خب، حالا پس از این
همه انتقاد اجازه دهید یک تعریفی هم از گوگل بکنیم که آزرده خاطر نشود!
This is table salt
این نمک طعام
بله، در مقابل آن بازیگوشی
ها اینجا را گوگل شاهکار کرده و به ریزه کاری مطلب پی برده، چون وقتی ما در فارسی
نمک طعام میگوئیم اصلا ارتباطی با میز ندارد در حالی که در انگلیسی نمک طعام را به
میز غذاخوری ربط میدهند. ضمنا اگر یک کلمه "است" هم آن آخرش آورده بود دیگر
نور علی نور میشد!
+ نوشته شده در
Wed 18 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه سیزدهم جولای
بنظرم نمیرسد که این جن یا پری یعنی tooth fairy در
فرهنگ ما وجود داشته باشد.
و ترجمه اش را هم همچین دست به عصا آنجوری نوشتم!
عرض شود که در بعضی جاها رسم بر اینست به بچه
هایشان بگویند که وقتی دندان لق خود را می کَنَند اگر زیر متکایشان بگذارند این پری
شبانه آنرا برمیدارد و بجایش پول میگذارد.
خاصیت این کلک آنست که بچه با رغبت بیشتری اجازه میدهد دندانش را از دهانش بیرون
آورند.
ویکی پدیا در این مورد دو نکته جالب دیگری
ارائه میدهد. یکی اینکه بعضی والدین به بچه هایشان تاکید میکنند که پری خانم برای
دندان هائی که سالم و کرم نخورده باشد بیشتر پول میدهد و باین ترتیب بچه ها را به
برعایت اصول بهداشت دهان و دندان تشویق میکنند.
دیگر اینکه اصطلاح "تو حتی به پری دندان هم اعتماد میکنی" برای بزرگ
سالانی که هر چیزی را زود باور میکنند بوجود آمده.
حالا لابد میخواهید بپرسید چطور شده من بیاد این
داستان افتاده ام، بله؟
قضیه ازین قرار است که چند روز پیش داشتم بیک برنامه تلویزیونی نگاه میکردم که در
آن بینندگان از وقایع جالب و مضحک زندگیشان
ویدئو تهیه کرده به آنجا می فرستند و احتمالا جایزه ای هم دریافت میکنند.
در یکی از آنها مادری واقعه برخورد دختر بچه اش را با دندانش در دو مرحله نشان میداد.
در صحنه اول دختره دندانش را از دهان بیرون آورده بود که برود بگذارد زیر متکا.
صحنه بعدی که صبح روز بعد است بچه را می بینیم که خیلی پکر و عصبانی به مادرش میگوید
آن پری نه تنها پولی زیر متکایش نگذاشته بلکه یک برگ جریمه هم برایش نوشته، که میگوید
"این که دندان نیست!"
بله، معلوم میشود دختره که هم خدا را می
خواسته هم خرما را، زرنگی کرده و بجای دندانش یک تکه کاغذ مچاله شده زیر متکایش گذاشته!

+ نوشته شده در
Fri 13 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه یازدهم جولای
قبلا در باره مشکلات زبان و ترجمه زیاد نوشته
ام که همگی در آرشیو موضوعی فرهنگ و سنت یافت میشوند. اما آنها عمدتا اشکالاتی
بودند که برای ما آدمها وجود دارند. حالا میخواهیم برویم سر وقت کامپیوتر هائی که
نقش ترجمه بازی میکنند.
لابد شنیده اید که وسائل الکترونیکی (جیبی)
وجود دارند که زبان های مختلف را بیکدیگر ترجمه میکنند و بخصوص میتوانند برای توریست
ها خیلی مفید واقع شوند. من فعلا از برنامه ای که گوگل برای ترجمه انگلیسی به فارسی
دارد استفاده میکنم و به حلاجی آن می پردازم.
شما هم اگر بخواهید می توانید از آدرس آن سایت که در زیر داده شده استفاده کنید.
اولین مشکلی که بنظزمیرسید متوجه یک ماشین
ترجمه باشد وجود معانی مختلف برای یک کلمه مشخص میباشد. مثلا بیائید کلمه table را
در نظر بگیریم. آیا یک ماشین می تواند معنای درست آنرا در یک جمله تشخیص دهد یا اینکه
خیلی راحت می تواند اشتباه کند؟!
چند مثال زیر نشان میدهند که اقلا گوگل گاهی اشتباه میکند و گاهی هم خنده دار است!
در زیر سه معنای مختلف یعنی میز، جدول، و فهرست مطالب را امتحان میکنیم:
Let us sit at the dinner table
اجازه دهید ما را
در میز شام نشسته
بدک نیست. قابل فهم
است. جمله بندیش می توانست بهتر باشد ولی ما از گناهش میگذریم!
This table is for
international monetary exchange rates
این
جدول برای نرخ مبادلات پولی بین المللی
باز هم بد نیست، با اینکه فعلش را یادش رفته!
Look at the table of contents in this book
نگاهی به فهرست مطالب این کتاب
اگر آدمیزاد آنرا
ترجمه میکرد میگفت "نگاهی به فهرست مطالب این کتاب بکنید" ولی ما قبولش
می کنیم و میرویم سراغ آنهائی که کامپیوتر واقعا گل کاشته!
This table can seat a dozen people
این جدول می تواند
صندلی یک
دوجین مردم
اینجا بنظر میرسد که
ماشین نسبت به کلمه جدول علاقه و تعصب خاص و بیجائی نشان داده!
در غیر این صورت بایستی کلمه میز را که اولین ترجمه table در لغت نامه هاست بکار می
برد و میگفت "این میز میتواند یک دوجین آدم را جا بدهد"
این علاقه مفرط به کلمه جدول در مثال زیر هم آمده، و باعث انبساط خاطر نیز میشود!
This table is made of oaks
این
جدول ساخته شده از
بلوط
+ نوشته شده در
Wed 11 Jul 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه بیست و هفتم جون
در ضمن مطالعه مطالب فیلانه که روز جمعه راجع
به آن نوشتم به جنبه دیگر قضیه که تضاد خیلی کوچک و خیلی بزرگ را میرساند و در آن
از کوه استفاده میشود برخوردم، که در ضرب المثل
"از کاهی کوهی ساختن" دیده میشود و در انگلیسی هم معادل آن وجود دارد:
Making a mountain out of a molehill
از
تلی کوهی ساختن
این molehill را که معنای دقیقش هست "توده خاکى که موش
کور زير زمينى درست ميکند" در مقام مقایسه با یک تپه بزرگ در عکس زیر می بینیم.
ضمنا اصطلاحات نامبرده معادل غلو کردن و یک کلاغ چهل کلاغ کردن هستند که ما خیلی
خوب با هاشان آشنائی داریم!
ویکی پدیا میگوید مقایسه فیل با مگس سابقه خیلی
قدیمی دارد.
یک اصطلاح دیگر هست که میگوید much ado
about nothing که معادل است با:
این همه هیاهو
برای هیچ
از طرف دیگر اصطلاح
The mountain in labor that gives birth to a
mouse
کوهی
که موش زائید
را میتوان متضاد با آن قبلی ها دانست، با این
مفهوم که اگر در آن قبلی ها یک کلاغ به چهل کلاغ تبدیل میشد این یکی بر خلاف
انتظار از چهل میرود به یک!
یک مثل دیگر از کوه بشنویم و برویم
کوه به کوه نمیرسه ، آدم به آدم میرسه Friends may meet, but mountains never

+ نوشته شده در
Wed 27 Jun 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
جمعه بیست و دوم جون
اتفاقی بیاد اصطلاحاتی افتادم که فیل در آن
وجود دارد و بخاطرم آمد که در هر دو زبان چنین چیزهائی وجود دارند. این بود که فکر
کردم مطالعه آن جالب باشد.
اولین چیزی که بنظر آدم میرسد اصطلاح فیل و
فنجان است که در فارسی داریم، و موقعی بکار میرود که آدم بخواهد تفاوت فاحش بین دو
چیز را نشان دهد، مانند آن دو آدمی که در عکس زیر می بینیم. در این مورد نکته جالب
آنست که عبارت فارسی "فیل و فنجان" را توی گوگل نوشتم و کلی عکس و ثصویر
از جمله این یکی نمایان شدند! نیز اگر به نوشته روز اول جون مراجعه و دو عکس آر وی
را نگاه کنیم میشود گفت در مورد آنها هم این مثل مصداق پیدا میکند!
از طرف دیگر با اینکه در انگلیسی هم از وجود فیل
برای مثل استفاده میکنند با آنچه در بالا ذکر شد متفاوت است. مثل معروفی که در این
مورد میدانم میگوید "فیل از موش می ترسد"!
برای آنکه بدانیم این تا چه اندازه درست است میرویم سراغ ویکی پدیا.
وحشت فیل از موش در فرهنگ غربیها سابقه چند
قرنی دارد و در باره آن جوکها و روایات زیادی نوشته شده. از نظر علمی نمیتوان
قضاوت قطعی نمود. مثلا بعضی محققین جانور شناسی مشاهده کرده اند که فیل سعی میکند
از موش اجتناب نماید در حالی که بعضی مشاهدات دیگر نشان داده که توانسته اند فیل
را نسبت به موش بی اعتنا نمایند!
بنابرین عکس فیل و موش زیر را هر جور دلتان خواست تعبیر کنید!
جالب آنست که فیل تنها موجودی نیست که از موش می ترسد. میگویند بعضی آدمها و بخصوص
خانمها هم این جوری هستند!


+ نوشته شده در
Fri 22 Jun 2012ساعت 5:11  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه بیست و پنجم آوریل
قول داده بودم نمونه هائی از دروغهای بزرگی که
توسط رسانه های گروهی در گذشته خلق شده ذکر کنم. امروز چند تا دروغ رادیوئی می بینیم.
در سال 1976 در یک برنامه رادیوئی بی بی سی
اعلام شد که بعلت تنظیم خاص اجرام آسمانی ساعت نه و سه ربع روز اول آوریل قوه
جاذبه زمین کمتر خواهد شد و مردم را دعوت کرد در آن لحظه بهوا بپرند تا این کم وزنی
را تجربه کنند! بعدا ده ها نفر تلفن زدند و گزارش دادند که این پدیده واقعا اتفاق
افتاده!
در سال 1993 یک رادیو در شهر سان دیاگو (نزدیک
اینجا) اعلام کرد که سفینه فضائی شاتل که دارد بزمین برمیگردد بجای مکان معمولی،
در یک فرودگاه کوچک در آن حوالی به زمین می نشیند و باعث شد هزاران نفر به آنجا
هجوم بیاورند. در حالی که اصلا شاتلی در آن زمان در فضا نبود!
در
سال 1998 یک مجری برنامه رادیوئی در انگستان به نلسن ماندلا رئیس جمهور وقت آفریقای
جنوبی تلفن زد و خود را تونی بلر نخست وزیر انگلستان معرفی کرد و مشغول گفت و گو
شد. این مکالمه ادامه پیدا کرد تا وقتی که آن رادیوچی از ماندلا پرسید برای آنروز
(اول آوریل) خیال دارد چه کند؟ و آنوقت بود که ارتباط تلفنی قطع شد!
در سال 2009
یک رادیوی محلی در شهری بنام کورک در ایرلند اعلام کرد که گروه موسیقی
معروف یوتو قرار است بر پشت بامی در یک مرکز فروشگاهی کنسرتی بر قرار کنند، و کلی
مردم را به آنجا کشاند. ولی بعدا معلوم شد که فقط گروه گمنامی بنام یوتوپیا در
آنجا هنرنمائی میکرد!
+ نوشته شده در
Wed 25 Apr 2012ساعت 5:13  توسط بهمن شهزادی
|
چهارشنبه هیجدهم آوریل
امروز میرسیم به شرحی در باره دروغ آوریل و
سابقه آن. همانطور که قبلا گفتم در خیلی از جاهای دنیا رسم است که روز اول آوریل
را شوخی شوخی دروغ بگویند، مردم را دست بیندازند، و ازین قبیل! قدیمی ترین اثری که
رابطه بین این روز و دروغ پردازی مردم را نشان میدهد میتوان به Chaucer نویسنده
مشهور انگلیسی نسبت داد که در کتابی در سال 1392 به آن اشاره کرده. اینک می پردازیم
به شدح چند نمونه از کارهائی که اینجا و آنجا در این روز انجام میشود.
در فرانسه و ایتالیا بچه ها و حتی بزرگسالان یواشکی
یک ماهی کاغذی به پشت دیگران می چسبانند. در لهستان این روز پر است از جوک و دروغ
که نه تنها مردم بجا می آورند بلکه سعی می کنند بعضی رسانه های گروهی را هم در آن
شریک کنند تا ااعتبار بیشتری پیدا کند. میگویند این سنت آنقدر قدیمی است و جدی
گرفته میشود که قراردادی را که لهستان روز اول آوریل 1683 با دیگران بسته بود تاریخش
را به روز ماقبل آن تغئیر دادند! در اسکاتلند در این روز پیام مسخره ای را نوشته
در پاکت می گذارند و توسط پیک مخصوصی برای دیگران می فرستند.
این مشتی بود نمونه خروار! انشالله دفعه بعد
بعضی از جوکهای بزرگ و مشهوری را که بویژه رسانه های گروهی بخورد مردم داده اند و
ویکی پدیا در یک جا جمع آوری کرده خواهیم دید!
+ نوشته شده در
Wed 18 Apr 2012ساعت 8:8  توسط بهمن شهزادی
|